|
باید لاکهایم را پاک کنم... و این خطوط عجیب روی صورتم را... میهمانی آقا که از این چیزها نمی خواهد! باید پاک شوم... باید باید باید خودم شوم همان ف؟؟؟؟؟که روزهای جمعه گاهی چشم می دوزد به انتهای جاده ها که شاید عطر نرگس روشن کند چشمهای دلش را لباس سپید بر تن خواهم کرد و چادری به رنگ دلم سیاه... هنوز هم باور نمی کنم ف؟؟؟؟؟ کجا میهمانی منجی لحظه های خستگی کجا؟!نامه نوشتم روی آخرین برگ سپید مانده از دفتر سیاه دلم برای روزهای تو برای روزهای من برای روزهای..... می گویند تو که بیایی خدا هم خواهد آمد... نکند یادت برود نکند نیایی نکند راه خانه ی ما راه گمشده ی لحظه های تو نباشد از پشت پرده ی نازک اشک چشم می دوزم به آسمان روی عرش خانه کرده ای کنار دستهای خدا زمین را فرش خواهم کرد با اشکهای غریبانه ی کودکانه ام کوچه را آذین خواهم بست و آب خواهم داد به گلهای انتظار این بار را عاشقانه طلوع کن به خاطر آسمان! بغض:دلم گرفته.....
بارها دیده بودمت آن چنان که آب را در آب و آسمــــــان را در آبی و سبــــز را در عشق ... غبار ، آینه را تهمت بست و گرنه زمان ما بی امـــــــــــام نیست! کجایی که دیدارت محــــــض است؟ پاهایمان خشک است و دست هــــایمان بی تکلیف. درختـــــان برگ ریزان دوری تــــواند و قرن هاست که ایستاده اند تا جمالت را زانو زننـد. شاخه ها، سلامتی ات را هــــــر لحظه در قنوت اند! بیابان ها،فــــــراق تو را ترک خورده اند و خــــــــروش می کنند دریــــــاها اضطراب دوری ات را. زمین آینه دار حضـــــور توست تا عظمتت را بر کهکشــــــــان ها ناز بـــــرد. فراموشی ، هدیه ي دشمنان توست تا بشریت را به خنده فریب دهنـــــد! ما چـــــراغانی می کنیم یادت را تا پادشاه شهر کوران بداند که چشم هــــایمان را فرشی ساخته ایم تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهــــورت ...
این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود مجنون به غیر خانه ی لیلی نمی شود بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
مردي كنار رود زانو زد، چه مردي مردي شبيه دست خالي برنگردي خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت در چشم هايش آبروي آب مي رفت مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب انگار چشمانش دلي پر دارد از آب هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت آرام دريـا را درون مشك مي ريخت در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد دست تمام موج ها را قرض مي كرد چشم تمام آسمان ها ميخ آب است اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است انگار چشم ساكنان كوفه كور است آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند از اول تاريخ هم مشكوك بودند از نحسي تصويرشان فرياد و دادا يك گوشه كز كردند تا روز مبادا اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست افتادن دستان او كابوس درياست بي دست شد خود را به هر راه و دري زد با التماس از مشك مي خواهد نريزد با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي مردي شبيه دست خالي بر نگردی عظیم زارع
امروز به مهمانی رضا آمده ایم با هم به گلستان صفا آمده ایم مانند شقایقی همه سوخته دل محتاج و غریب و بینوا آمده ایم در سنگر عشق و کرمش پا نهادیم چون کفتر گنبد طلا آمده ایم امروز کنار پنجره فولادی دلخسته و با دست دعا آمده ایم ما زائر بارگاه عشقش هستیم ای دل تو مگو کنون چرا آمده ایم؟ محتاج کرم گشته و در بند اسیریم با بار گنه بهر شفا آمده ایم |
درباره وبلاگ![]()
اى كه رسیدهاى به او
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پیوندها
تندیس شاعرانه چشمان خیس |