تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

باید لاکهایم را پاک کنم...

و این خطوط عجیب روی صورتم را...

میهمانی آقا که از این چیزها نمی خواهد!

باید پاک شوم...

باید

باید

باید خودم شوم

همان ف؟؟؟؟؟که روزهای جمعه گاهی چشم می دوزد به انتهای جاده ها

که شاید عطر نرگس روشن کند چشمهای دلش را

لباس سپید بر تن خواهم کرد

و چادری به رنگ دلم

سیاه...

هنوز هم باور نمی کنم

ف؟؟؟؟؟ کجا

میهمانی منجی لحظه های خستگی کجا؟!

نامه نوشتم

روی آخرین برگ سپید مانده

از دفتر سیاه دلم

برای روزهای تو

برای روزهای من

برای روزهای.....

می گویند

تو که بیایی

خدا هم خواهد آمد...

نکند یادت برود

نکند نیایی

نکند راه خانه ی ما

راه گمشده ی لحظه های تو نباشد

از پشت پرده ی نازک اشک

چشم می دوزم به آسمان

روی عرش خانه کرده ای

کنار دستهای خدا

زمین را فرش خواهم کرد

با اشکهای غریبانه ی کودکانه ام

کوچه را آذین خواهم بست

و آب خواهم داد به گلهای انتظار

این بار را

عاشقانه طلوع کن

به خاطر آسمان!


بغض:دلم گرفته.....

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت20:59توسط باران | |

بارها دیده بودمت

آن چنان که آب را در آب    و آسمــــــان را در آبی   و سبــــز را در عشق ...

غبار ، آینه را تهمت بست

و گرنه

زمان ما بی امـــــــــــام نیست!

 کجایی که دیدارت محــــــض است؟

پاهایمان خشک است و دست هــــایمان بی تکلیف.

درختـــــان برگ ریزان دوری تــــواند

و قرن هاست که ایستاده اند 

تا جمالت را زانو زننـد.

شاخه ها،

سلامتی ات را هــــــر لحظه در قنوت اند! 

بیابان ها،فــــــراق تو را ترک خورده اند

و خــــــــروش می کنند دریــــــاها اضطراب دوری ات را.

 زمین آینه دار حضـــــور توست تا عظمتت را بر کهکشــــــــان ها ناز بـــــرد. 

فراموشی ، هدیه ي دشمنان توست

تا بشریت را

به خنده فریب دهنـــــد! 

ما چـــــراغانی می کنیم یادت را تا پادشاه شهر کوران بداند 

که چشم هــــایمان را فرشی ساخته ایم

تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهــــورت ...

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت21:8توسط باران | |

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود

مجنون به غیر خانه ی لیلی نمی شود

بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند

هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت20:52توسط باران | |

مردي كنار رود زانو زد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي برنگردي

 

خورشيد، در راز نگاهش خواب مي رفت

در چشم هايش آبروي آب مي رفت

 

مردي كه يك دريا تنفر دارد از آب

انگار چشمانش دلي پر دارد از آب

 

هي آب ميديد و به دريا اخم مي كرد

تصوير دريا را نگاهش زخم مي كرد

 

هي آب مي ديد ، از نگاهش اشك مي ريخت

آرام دريـا را درون مشك مي ريخت

 

در خاطرش تا كودكان را فرض مي كرد

دست تمام موج ها را قرض مي كرد

 

چشم تمام آسمان ها ميخ آب است

اين لحظه اي حساس در تاريخ آب است

 

حالا جهان برگشته و ديدش به مشك است

حتا خدا هم چشم اميدش به مشك است

 

سوغاتي يك ايل را بر دوش مي برد

اين بار موسا نيل را بر دوش مي برد

 

اما چه سود اين دشت اسير بوف كور است

انگار چشم ساكنان كوفه كور است

 

آدم نماهايي كه ذاتن خوك بودند

از اول تاريخ هم مشكوك بودند

 

از نحسي تصويرشان فرياد و دادا

يك گوشه كز كردند تا روز مبادا

 

اصلاً نمي فهمند او ناموس درياست

افتادن دستان او كابوس درياست

 

 بي دست شد خود را به هر راه و دري زد

با التماس از مشك مي خواهد نريزد

 

 با تير بعدي آبروي مشك مي ريخت

آوارهاي مرد روي مشك مي ريخت

 

مردي كنار رود،جاري شد، چه مردي

مردي شبيه دست خالي بر نگردی

                                       عظیم زارع

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت13:1توسط باران | |

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comالسلام  علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

امروز به مهمانی رضا آمده ایم

با هم به گلستان صفا آمده ایم

مانند شقایقی همه سوخته دل

محتاج و غریب و بینوا آمده ایم

در سنگر عشق و کرمش پا نهادیم

چون کفتر گنبد طلا آمده ایم

امروز کنار پنجره فولادی

دلخسته و با دست دعا آمده ایم

ما زائر بارگاه عشقش هستیم

ای دل تو مگو کنون چرا آمده ایم؟

محتاج کرم گشته و در بند اسیریم

با بار گنه بهر شفا آمده ایم

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت11:55توسط باران | |

آقاي جمعه هاي غريبي ظهور کن. دل را پر از طراوت عطر حضور کن. يک گوشه از جمال تو ، يعني تمام عشق. يک دم فقط بيا و از اينجا عبور کن......

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت10:40توسط باران | |