تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

سر ِ ارادت ما و آستان حضرت دوست ..




هـر کس که گـفت خـاک در دوسـت توتیاسـت

گو این سخن معاینه در چشم ما بگو

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت17:30توسط باران | |

در چشمه جاری ام، جلا می دهی ام

آینه از نور خدا می دهی ام

ای بسته به گوشه ی ضریحت دل من

من تشنه ی غربتم، شفا می دهی ام.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت7:14توسط باران | |

باز همین جمله تکراری، همین همیشه تکرار خسته.

سلام خسته از روح خسته می آید.        عزیز دلم!   سلام!

مثل همیشه بد، اما صاف و ساده و خالص آمده ام.

کمی شرمنده. نمی دانم چرا؟  هرچند می دانم .... و بد که تو هم می دانی، علت اینهمه شرمندگی چیست.

سلام خسته از روح خسته می آید....

گاهی اوقات اصلا نمی دانم چه بنویسم.  گاهی اوقات نمی توانم از تو حرف بزنم. نه من.  که شاید ذرات عالم این گونه اند.

نه من. که آفتاب اینگونه است. که باران، که درخت، که رود، که دریا، که شب.

گاهی اوقات که نه، تمامی دقایق بوی دلتنگی های همین لحظه های ساده ی منند. همین لحظه های صاف، همین لحظه های صادق. همین لحظه های ساده....اما شرمنده.    شرمنده عزیز دل!

تو بیایی که، که را ببینی؟... تو بیایی که چه، را ببینی؟ شرمنده..

شرمندگی های ما اینطور نگاه کردن ندارد.

فقط... سلام عزیز دلم!

و این فاصله های یکدست از پیوند آدینه و رسیدن، این برزخ آمدن و نیامدن. می گویند: آینه ها را غبار فراموشی گرفته است،

می گویند: باران ایستاده است. روزها عقیم شده اند.

می گویند: آفتاب پریشان است. می گویند رودها از مرداب سرچشمه می گیرند. و کوهها فروریزان آهی بزرگند.  دستان آسمان کوتاه ، شانه های دریا لرزان و باد گریزپاتر از همیشه .

می گویند: درختان محکوم پاییزند.

می گویند: راه، بی مسافر است.  هیچ پنجره ای رو به آفتاب نیست. هیچ پرنده ای را شوق پرواز و هیچ شبی را امید سپیده. می گویند: دری نیست ، دریچه ای نیست ، آسمانی نیست و این ناامیدی همیشگی است که از سرآغاز دلتنگی نمی دانم کی، ریشه دوانده .

می گویند: همه جا سیاه، همه جا تیره، همه جا بد شکل است.

راست می گویند. به خودم که نگاه میکنم، می فهمم راست می گویند. همه جا تیره، همه جا سیاه ، حتی دل من. دلی که تورا دوست دارد.   دوست دارد، به خدا دوست دارد.

گواهی می دهم اگر تو نیم نظری، حتی گوشه چشمی به دلی که تو را دوست می دارد کنی، سر بلند می شود.

گواهی می دهم همه اهالی آسمان به زمین فرود می آیند. همه فرشتگان به زیارتت خواهند شتافت.

گواهی می دهم اگر تو بیایی همه ستارگان، کوچه ها را چراغانی می کنند. همه دلها برای دیدنت برمی خیزند. همه چشمها به   پابوسی نینوای نگاهت می آیند.  

گواهی می دهم اگر تو بیایی باران مدام و یکریز بر دلی که تو را دوست می دارد می بارد....

                                   کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت3:16توسط باران | |

میـــــــلاد مـــولای مهربــــانی 

                    علی فاطمه مبارک

 

پدر عزیزم

                      همینو فقط واست نوشتم: **** می میرم اگه نباشی

مهربان

صفتی که در برابر پدرم تعظیم می‌کند..

روزت قشنگتر از همیشه..

 

چه کسي ميداند در پس اين چهره مهربان خستگيت را
پدرم دوست دارم

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت15:29توسط باران | |

 بارالها : گفتي بيايم به سويت و معتكف درگاهت شوم ! آمدم و چه نيكو منزلي است.

اما تو خود ميداني دلم گرفته و وجودم بيمار است و دواي اين همه درد نزد تو رحيم است.

معبودا : تو خود بهتر مي داني كه داروي اين همه درد و غم تجلي وجود مبارك آقايمان مهدي (عج) است.

پروردگار عزيزم قسم ات ميدهم به حق اين ليالي عظيم و به حق مولود كعبه امير المومنين بگشاي اين درب بسته ظهور را.. و نمايان كن چهره تابناك محبوب دلم را آقاي خوبم امام مهدي (عج).

اللهم ارني الطلعه الرشيده و الغره الحميده

اللهم عجل لوليك الفرج

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت15:27توسط باران | |

خداي نازنينم سلام!

 اين‌را که برايت مي‌نويسم شايد خيلي کمتر از آنچه فکر مي‌کردم نزديک شده‌ام به تو. خيلي شايد مسخره باشد اينکه بنشينم براي کسي نامه بنويسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هايم را مي‌خواند، اما، نمي‌دانم چرا اينقدر محتاجم به نوشتن براي تو ... مي‌شود براي چند لحظه‌اي رويت را برگرداني تا من آسوده بنويسم؟! مي‌شود براي يک نيم ساعت ناقابل، خدا نباشي و بگذاري بنويسم که چه قدر اين همه دور بودن از تو ، بيچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکني که يعني مطمئني؟! و من پشتم بلرزد و يک‌ دفعه يادم بيايد که تو خدايي و من ... منم!

 خوب است! هميشه فکر مي‌کردم خدايي مثل تو داشتن، خدايي تا بدين پايه مهربان و زودخشم، جسارتي در آدمي به وجود مي‌آورد، جسارتي که گستاخانه در برابرش ايستادن تنها گوشه‌اي باشد از سرانجام‌ش ... و سرانجام من شد اين دخترکي  که نشسته است تا بنويسد که خوب امتحاني از من نگرفتي، اين رسمش نبود به آزموني بکشي‌ام که يقين مي‌دانستي مردود خواهم شد. يادت هست که چه قدر نزديک بودي به من؟ و آن‌همه سيب توي دامنم، آن طور دلتنگ نمي‌شدم براي هيچ کسي جز تو و شب‌هايي که ماه کامل مي‌شد حياط خانه‌مان بوي تو را مي‌گرفت و من مي‌نشستم روي زانوانت تا سرخي سيبي را ميان سرخي دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نيامده‌اي و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟ و چند وقت شده است که سيب نخورده‌ام؟! حسابش از دست‌م در رفته است ... خيلي وقت است ... خيلي دور ...

 تو بايد حساب دستت باشد ... تو هميشه حساب دستت هست ... حتي وقتي خواستم توي بازي جر زني کنم و بهانه آوردم که چرا بايد هميشه تو بگويي چه بازي کنيم و تو گفتي باشد! خيلي راحت گفتي هر طور تو بخواهي و گفتم يک بازي جديد و گفتي چي؟! بازي جديدي بود، خيلي جديد،‌خودم هم بلدش نبودم! يک شب تا صبح که تو خواب بودي نشستم و طرح‌ش را ريختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورت‌ت را بشويي و نشستيم براي بازي ... بازي مال من بود و قوانين‌ش هم مال من بود ولي باز هم تو بردي! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتي وقتي کم مانده است خيال برد سرمستم کند ... چرا هميشه اينقدر آرامي؟

 گفتم بي‌انصافي بود که اينطور به امتحانم کشيدي ... گفتي تو حق نداري به نحوه امتحان گرفتن من ايراد بگيري، من از هماني امتحانت کردم که خيال مي‌کردي خوب آموختي‌اش ... گفتم آموخته بودم اما نه حيله‌هاي تو را! نگذاشتي که هرگز بياموزم که چطور دستت را بخوانم! هميشه دير مي‌شود که بدانم با من چه کرده‌اي ... و خودم با خودم! مثل اين تني که به هر اشتباهي آلودم تا امروز که نشسته‌ام تا آماده شوم براي رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خالي‌ام! گريه‌ام بگيرد و هي بخواني توي گوشم! و اميد بگويد: «صد بار اگر توبه شکستي ... باز آي!» و چرا اين طور شد که راه را هم گم کرده‌ام و هم پاهايم را! چه مزاح تلخي بود اين معامله‌ي تو با من ...

 آب آب، تن آلوده‌ام را به آب شسته‌ام را آلودم ... کجاست آتشي که تابم بياورد؟ ... اينطور که وانمود مي‌کنم تو نزديکي به من، با آن صورت برافروخته و چشم‌هاي مهربان ... گرم ... و مشتي که بازوانت را چسبانده است به تنه‌ات ... خدا، خدا ... کجاست بادي که فرو ريزدم؟! که ريختم از آب ... آب ... آتش ... و خاکي که نمي‌پذيردم ... چه بد معامله‌اي کردي با من ... چه بد کردم با خودم ... و ثروت عظيم روحي را که تو، گفتي برتر است از من بر من ...

 * به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ... خوشه‌خوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمين بلرزد از من و تن من ... اين آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...

 ** کسي گفته بود من مستجاب‌الدعوه هستم! باورم شده بود ! ندا آمد که ناپاکي که دهان مي‌گشايد براي نرسيدن صدايش به عرش، هر چه مي‌خواهد، مي‌دهيم ... از همان صدا بود که ديگر دعاهايم مستجاب نشدند!

 من دلم اشک مي خواهداشک .....؟؟؟........................

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت7:9توسط باران | |

مهدي عزيزم ! مولاي تمام خوبيها!  هواي تو به سرم زده اما انبوه بديها مرا احاطه كرده و مانع دلدادگي ام شده ......

من از جنس انسانم همان موجودي كه اشرف مخلوقات آفريده شد تا فرشته ها سجده اش كنند .اما افسوس

افسوس! كه فراموشكاري بزرگترين دستاورد من از اين دنياي حقير است. شنيده ام كه قراراست بيايي ! سالهاست به من آموخته اند تو ،مرد بزرگ عدالت، قرار است كه پناه تمام بي پناهان شوي و قرار است تو ،درياي رحمت شوي براي عالميان تشنه ومنتظر.اما نميدانم كي ؟ كي اين حادثه ي جهاني قراراست رخ دهد وچطورمي توانم در محضر بزرگواري تو حاضر شوم؟

خودم رو خوب مي شناسم ! وخوب ميدانم  كه اگر با اعمالم سنجيده شوم آنقدر حقيرم كه فقط عظمت عطوفت تو مي تواند مرا رها كند از تمام معصيتها.

دلتنگي هايم مرا به سوي تو فرا خواند و خواستم كمي باتو ودلم خلوت كنم نميدانم آيا در روزگار آمدنت خواهم بود يا نه ؟و نميدانم با اين همه بدي مي توانم باشم يا نه ؟ اين تشويش را به دست تقدير پروردگار مي سپارم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت5:45توسط باران | |

به نام حضرت دوست

امشب مطابق با اولین شب جمعه ی ماه رجب و شب آرزوهاست

پیش از هزاران هزار آرزویم٬ سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان را از درگاه الهی خواستارم.

ریز و درشت آرزوهای زیبا و خوب و قشنگتون براورده بشه. ایشالله

بهترين ها را براي همه مردم جهان ارزو مي كنم ..........

 

 دعا

صلح ؛ سلامتي ؛ ارامش

براي همه دعا كنين

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت23:59توسط باران | |