تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

 شمع را طریقتی است که تا پایان راه، یاریگرش خواهد بود.

و پروانه را معرفتی است که تا پایان راه، کسب خواهد کرد و خود شمع سان خواهد چرخید.

و حکایت شمع، حکایت دست‏های تو بود که بی صدا برای من می‏سوخت.

یادم نمی‏رود لحظه‏های سبز «آب» «بابا» سرودن با تو و تازه فهمیدم آب، دست‏های پاک توست و بابا، چشم‏های تو را می‏فهمد.

چند روز گذشت و قطار زندگی به نان رسید و چه زیبا سرودی که نان برکت سفره‏هاست؛ امّا سودای بیشتر و بیشتر به پشیزی نمی‏ارزد.

خدا می‏داند، چقدر برایم قصه خواندی، از آن مردی که باید بیاید.

آن مردی که سوار بر اسبی سپید، دایره زمین و زمان را در هم می‏کوبد و به ماورای کلمات می‏رسد.

می‏بینی؟ من یاد گرفته‏ام شمع باشم.

می‏بینی؟ من راز گداختن را با خود از عمیق کوره‏های خیال برگردانده‏ام...

حالت چطور است، سپیده پر از بخشایش و مهر؟

حالت خوب است. صدای گم شده توی ادراک فصل‏ها ونسل‏ها، آقا اجازه! یادم نمی‏دهی مثل دریچه‏ها به آبی آسمان لبخند بزنم؟

آقا اجازه! کلاس کبوتر بودن کی برگزار می‏شود؟

دقیقاً دقیقه چشم‏های تو را قاب می‏گیرم.

لحظه دیدار نزدیک است. باز گویی در جهان دیگری باشم، هوای مداد و کاغذ، رهایم نمی‏کند.

مادرم می‏گوید: خدا روی شانه‏های معلم می‏نشیند و در چشم‏هاشان طلوع می‏کند.

صبور دوست داشتنی، ساده آرام! خشمت زیباست.

تقدس این خشم اندوهگین را تازه می‏فهمم و خداوند از عالمان عهدی گرفته است.

تو در ازل، شمع بودن را آغاز کردی، ای دایره مقدس ازلی، ای رکن ساده هستی!

و علم را در عرش، جایگاهی است چون ستاره ساعت شش صبح که هر روز جهان را روشن می‏کند.

سلام، مهربان‏ترین مرد سکوت و صدا!

سلام، مهربان‏ترین آدم روی زمین!

سلام، رازقی، اطلسی، میخک! سلام، شادی!

وقتی یاد کودکی‏های خودم می‏افتم، دست‏های تو، نجیب بر سرم می‏نشیند؛ ساده‏تر از این که حتی نقّاشی‏ات کنند در قاب‏های مربع مستطیل گیج زمانه.

شیرین‏تر از آنی که توی شیرینی روزها پیدا و گم شوی.

برخیز! دوباره غوغا کن.

کلمات، صف گرفته‏اند به همصدایی و همخانه بودن با لبان تو.

شوری مقدس، در حروف جاری می‏شود، وقتی به سر انگشت تو می‏آیند و چراغ‏های رابطه روشن می‏شود، وقتی چشم‏هایت را باز می‏کنی...

با کدام قاصدک بگویم که صدایم را پُست کند برایت.

معلم باشی یا شمع، پروانه‏ای این جا هست که همیشه دور مدارخورشیدی شما بچرخد و عشق را کلمه کلمه هجِّی کند.

رو به روی پنجره گذشته نشسته‏ام و خاطرات روزهای خوب با تو بودن را مرور می‏کنم؛ روزهایی که نام تو را در دفتر آموخته‏های شیرین کودکی ام ثبت کرده‏اند.

((هنوز هم می‏شود، صدای سرفه‏های مکرّرت را پای تخته سیاه خاطرات شنید.

کاش میشد من هم بودم در  فضای پر نشاط کلاس کوچکی که به احترام صدای گام‏های تو یکپارچه «برپا» می‏شود!

کاش لحظات عمرم، پشت نیمکت‏های چوبی محضر تو در جا می‏زدم و باز چشمان نافذ و کلام شیوای تو، روح تشنه‏ام را سرشار می‏کرد!

من امروز به احترام نامت قیام می‏کنم و در زلال کلماتت رها می‏شوم و تا همیشه حدیث زندگی را با تو مرور می‏کنم.))

می‏خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی‏اش حک کنم.

دوستت دارم،عزیزترینم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت17:56توسط باران | |

اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم 

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

 رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل   و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:3توسط باران | |

وجود نازنینت سلامت

دستان شفابخشت توانا

سیمای آرامش بخشت پرخنده

قلب مهربانت پرتپش

و روزت مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:14توسط باران | |

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت23:37توسط باران | |