|
شمع را طریقتی است که تا پایان راه، یاریگرش خواهد بود.
و پروانه را معرفتی است که تا پایان راه، کسب خواهد کرد و خود شمع سان خواهد چرخید. و حکایت شمع، حکایت دستهای تو بود که بی صدا برای من میسوخت. یادم نمیرود لحظههای سبز «آب» «بابا» سرودن با تو و تازه فهمیدم آب، دستهای پاک توست و بابا، چشمهای تو را میفهمد. چند روز گذشت و قطار زندگی به نان رسید و چه زیبا سرودی که نان برکت سفرههاست؛ امّا سودای بیشتر و بیشتر به پشیزی نمیارزد. خدا میداند، چقدر برایم قصه خواندی، از آن مردی که باید بیاید. آن مردی که سوار بر اسبی سپید، دایره زمین و زمان را در هم میکوبد و به ماورای کلمات میرسد. میبینی؟ من یاد گرفتهام شمع باشم. میبینی؟ من راز گداختن را با خود از عمیق کورههای خیال برگرداندهام... حالت چطور است، سپیده پر از بخشایش و مهر؟ حالت خوب است. صدای گم شده توی ادراک فصلها ونسلها، آقا اجازه! یادم نمیدهی مثل دریچهها به آبی آسمان لبخند بزنم؟ آقا اجازه! کلاس کبوتر بودن کی برگزار میشود؟ دقیقاً دقیقه چشمهای تو را قاب میگیرم. لحظه دیدار نزدیک است. باز گویی در جهان دیگری باشم، هوای مداد و کاغذ، رهایم نمیکند. مادرم میگوید: خدا روی شانههای معلم مینشیند و در چشمهاشان طلوع میکند. صبور دوست داشتنی، ساده آرام! خشمت زیباست. تقدس این خشم اندوهگین را تازه میفهمم و خداوند از عالمان عهدی گرفته است. تو در ازل، شمع بودن را آغاز کردی، ای دایره مقدس ازلی، ای رکن ساده هستی! و علم را در عرش، جایگاهی است چون ستاره ساعت شش صبح که هر روز جهان را روشن میکند. سلام، مهربانترین مرد سکوت و صدا! سلام، مهربانترین آدم روی زمین! سلام، رازقی، اطلسی، میخک! سلام، شادی! وقتی یاد کودکیهای خودم میافتم، دستهای تو، نجیب بر سرم مینشیند؛ سادهتر از این که حتی نقّاشیات کنند در قابهای مربع مستطیل گیج زمانه. شیرینتر از آنی که توی شیرینی روزها پیدا و گم شوی. برخیز! دوباره غوغا کن. کلمات، صف گرفتهاند به همصدایی و همخانه بودن با لبان تو. شوری مقدس، در حروف جاری میشود، وقتی به سر انگشت تو میآیند و چراغهای رابطه روشن میشود، وقتی چشمهایت را باز میکنی... با کدام قاصدک بگویم که صدایم را پُست کند برایت. معلم باشی یا شمع، پروانهای این جا هست که همیشه دور مدارخورشیدی شما بچرخد و عشق را کلمه کلمه هجِّی کند. رو به روی پنجره گذشته نشستهام و خاطرات روزهای خوب با تو بودن را مرور میکنم؛ روزهایی که نام تو را در دفتر آموختههای شیرین کودکی ام ثبت کردهاند. ((هنوز هم میشود، صدای سرفههای مکرّرت را پای تخته سیاه خاطرات شنید. کاش میشد من هم بودم در فضای پر نشاط کلاس کوچکی که به احترام صدای گامهای تو یکپارچه «برپا» میشود! کاش لحظات عمرم، پشت نیمکتهای چوبی محضر تو در جا میزدم و باز چشمان نافذ و کلام شیوای تو، روح تشنهام را سرشار میکرد! من امروز به احترام نامت قیام میکنم و در زلال کلماتت رها میشوم و تا همیشه حدیث زندگی را با تو مرور میکنم.)) میخواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبیاش حک کنم. دوستت دارم،عزیزترینم
اسم من گم شده است.
توی دفترچه ی پر حجم زمان دیرگاهی است فراموش شدم. اسم من گم شده است لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها زیر آن بند غریب پشت انبوهی از آن شرط و شروط لای آن تبصره ها اسم من گم شده است در تریبون معلق شده سخت سکوت حق من گم شده است. زنگ انشاء کسی انگار نمی خواست معلم بشود شان من گم شده است شان من نیست بنالم شان من نیست بگویم زتهی ، ز نبود یا از این زخم کبود لیک رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون از همه رنج فزون. اسم من گم شده است نردبانی شده ام صاف به دیوار ترقی تا که این نسل و ان نسل پای بر پله ی من سوی فردا بروند و غریبانه فراموش شوم اسم من گم شده است. |
درباره وبلاگ![]()
اى كه رسیدهاى به او
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پیوندها
تندیس شاعرانه چشمان خیس |