تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

گويي امشب يك نسيم بي صدا

خانه دل را مصفا مي كند

گويي امشب از دل ويرانه‌اي

عشق با خود صد تمنا مي كند

هر چه دانم از پي عشق الهي مي‌رود

واژه هايم بي صدا ، اما شفاهي مي رود

كم بگويم چون خود ديوانه ام

عاشق يك گوشه چشم ساده ام

گوشه چشمي از سر مهري بزرگ

تا كه خود را من بگويم بنده ام

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت6:20توسط باران | |

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت19:32توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت18:24توسط باران | |

دلم عجیب گرفته .. از دوری او

ولی او ... بی خبر از من

دلم سخت گرفته اکنون..

ولی او ... دورتر از من

 

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت0:3توسط باران | |

ظهرها گریه‌ام که می‌گیرد تلفن می‌زنم به لبخندت

مشکل من فقط همین شده است که بگیرم شماره‌ی چندت

سرِ کارَت نیامدم امّا دل من پشت میز زندانی‌ست

تلفن را خودت جواب بده خسته‌ام از صدای هم‌بندت

دوست داری که زودتر بروی تا بخوانی نماز ظهرت را

صبر کن تا دقیقه‌ای دیگر، وقت می‌گیرم از خداوندت

زندگی! خسته‌ام از این تکرار، قلب من تیر می‌خورد هر بار

گوشی‌ات را سریع‌تر بردار، کُلت را وا کن از کمربندت

قطع و وصلی... دوباره می‌گیرم آن زن بد صدا چه می‌گوید:

عشق «در دسترس نمی‌باشد» چه کنم با گسست و پیوندت

نه عزیزم نمی‌رسیم به هم، ۵ سال بین‌مان وقت است

پنج ساله بودی آمده‌ام، پنج ساله است فرزندت

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت0:0توسط باران | |

از همان لحظه که عقربه ثانیه شمار ساعت روی دیوار،تیک تاکش  با شمارش معکوس  گوشه ی صفحه تلویزیون هماهنگ شد ... یا نه.. شاید هم کمی قبل تر  ... آن وقت که  به عادت هر سال، هفت سین را یکی یکی روی میز میزاشتم ... و دور سبزه ها را روبان می بستم ...    به نظرم حول و حوش همان دقیقه های پایانی بود که یکهو سراغم آمد..مثل اینکه نشسته باشه روبه روت ... با فاصله ای اندک ... آنقدر نزدیک که گرمای  نفس هاش را روی صورتت حس کنی ... انگار زل زده بود توی چشم هام ... طوری که ندیدنش ممکن نبود ... نمیشد... نمیشد رو برگردانی ... یا پلک ها را

حصار کنی در برابرش .... چاره ای نبود جز پذیرفتنش ... مهمانی ناخوانده که قلبت از حضورش سنگینی می کنه و ضربان هایی که محکم تر، سینه ات را می لرزونه ...

نگاهش آرام آرام مژه هام را نمناک می کرد ... درست در همان لحظه ها که ....

قبول دارم که بودنت، جبر ِ زندگیه ...اما چرا حالا؟  .....

حالا که میعاد ِ تولد ِ دوباره ی همه مخلوقات خداست ... اینجا که بهانه تکرار عاشقانه های از یادرفته ست ...

تو ... اینجا .... میون شور و حرارت امیدها و آرزوهای سبز بهار،از من چي می خوای؟...اما اینبار فرق می کرد ... آمدنش بخاطر کسی یا چیزی نبود...

نه از جنس ِ دل نگرانی های گذشته بود و نه از هول و هراس آینده...

انگار که نوزادِ همین لحظه های داغ ِ درگذر باشه ... همین حالا که تقلا می کنی از نو آغاز بشي ... شاد ِ شاد ... بسیار شادتر از قبل ....

درست میون همین لحظه های ناب، دلت به اندازه دنیای کوچک درونت، می گیره ....

 حافظ را باز می کنم به نیت این مهمون ناخونده،

 یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر ِ شوریده باز آید بسامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت ِ چمن

چتر ِ گل در سر کشی ای مرغ ِ خوشخوان غم مخور

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت5:59توسط باران | |