تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

می ترسم از صدا که صدا عاشقت شود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت شود

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت شود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت شود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت شود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم آن بلند بالا عاشقت شود

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت شود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت شود

وقتی نشسته اینهمه خاک به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت شود؟

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت شود

 این شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون

تا تو ،توی مخاطب او عاشقش نشوی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت5:37توسط باران | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت7:9توسط باران |

چه کسی می تواند مرا قانع کند که عاقل باشم!!!

وقتی نمی توانم! به ایستم! روبروی دلم و بگویم نه؟

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت6:13توسط باران | |