تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت7:7توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت11:25توسط باران | |

اشتباه

 

اشتباه ترس نداره ، چون قسمتی از کسب تجربه ست

 

و تجربه درس تازه ی زندگیه

 

اگر درس نگرفتیم ، باید بترسیم

چون فرصت بالا رفتن رو از دست دادیم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت7:25توسط باران | |

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت7:20توسط باران | |

 آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،
خانۀ او
آسمان،
باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگرو
فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،
فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت6:59توسط باران | |

 راس ساعت خواب

قرار دارم با خدا

دیر نمی کند میآید

فردا نشد پس فردا

گوشهایش میشنود

هم صدای من

هم  صدای تو را

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت7:30توسط باران | |

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

تو را با لهجه‌ي گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را

بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي نمي دانم چرا شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نمي‌دانم کجا تا کي براي چه

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره

با مهرباني دانه برمي‌داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوها دعاکردم...

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت7:22توسط باران | |