|
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود شاید گناه تونبود شاید که تقصیر منه شاید این عاقبت این جوری عاشق شدنه
برايم اين معما حل نخواهد شد خداحافظ برايت حرف زيبايي است نمي خواهي بداني در دل اين خسته ي عشقت چه غوغايي است و يا من زير آوار غم رفتن چه خواهم شد؟ برو زيبا برو تنها ميان نامه هايت مي نوشتي زندگي زيباست و من هم زندگي را در تو مي ديدم برو استاد خوبي ها، به من درس وفا دادي خيالي نيست درد بي تو بودن را تحمل، بهترين راه است و من هم خوب فهميدم وفا يعني خداحافظ
بذار خيال كنم هنوز ترانه هامو ميشنوي
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه
من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار، آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت ، به تاریکی شن ها بخشید. و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است. و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است. می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ ، سر به در می آورد. پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی، و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد. و در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور، و از او می پرسی: خانه ی دوست کجاست؟ سهراب سپهری
گريد به حالم کوه و در و دشت از اين جدايي مي نالد از غم اين دل دمادم فردا کجايي سفر بخير ، سفر بخير مسافر من گريه نکن ، گريه نکن بخاطر من باران ميبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره ميسپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شايد از فکر سفر برگردي امشب از تو دارم يادگاري سردي اين بوسه را پيوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم ميچکد با نم نم باران به دامن بسته اي بار سفر را با تو اي عاشقترين بد کرده ام من رنگ چشمت رنگ دريا سينه من رنگ غمها يادم آيد زير باران با تو بودم با تو تنها زير باران با تو تنها اين کلام آخرينت برده ميل زندگي را از سر من گفته اي شايد بيايي از سفر اما نميشه باور من رفتنت را کرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم زير باران گريه کردم بلکه باران شويد از جانم گناهم کي رود از خاطر من آخرين بوسه شبي در زير باران رفتي و کردم صدايت اما در آغوش شب گشتي تو پنهان
هر شب نشسته ام لب بام نظاره ها شاید بیابمت وسط این ستاره ها هر روز بر دهان جهان تازه میشوی تکرار میشود نفس ات بر مناره ها ای ساحل غریب کجایی که سالهاست رویای من رها شده بر تخته پاره ها
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی! دلم می پاشد از هم بسکه زیبا می شوی گاهی! حضور گاه گاهت بازی خورشید است با ابر که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست تو هم ماننده حوا زود اغوا می شوی گاهی
خدایا
شاهد باش!شاهد باش! همچون ابراهیم اسماعیلم اسماعیل درونم اسماعیل عزیزم اسماعیل وجودم اسماعیلم را قربانی عشقم به تو کردم حالا میسوزم سوزشی عجیب،سوزنده تر از آتش،آتش عشقت و به روزگار خودم می اندیشم که ابراهیم ها و اسماعیل ها چه عاشقانه هر روز به قربانگاه پا می گذارند...................... من تنها نیستم من تو را دارم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم دیر سالیست که می خواهم از اینجا بروم ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم ... خداحافظ برای تو چه آسان بود
به يادش گريه کردن ها .... |
درباره وبلاگ![]()
اى كه رسیدهاى به او
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پیوندها
تندیس شاعرانه چشمان خیس |