تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت5:35توسط باران | |

 

مولایم....

دوباره واژه های خیس دوباره ابرهای بی کسی

دوباره قافله سالار عشق دو باره محرم....

هر موقع می خواهم از تو  مولایم حسین بگویم

نفس در سینه حبس می شود

و حبابهای چشمم جاری می گردد

و قلم از ابهت

نامت می لرزد و بر روی کاغذ می افتد

نمی دانم نمی دانم چه سری در نامت است

که قلم نمی تواند روایت کند

مولایم زمانی که پرده سیاه شب بر دل آبی آسمان

کشیده می شود دوست ندارم سکوت سبز دلم

را چیزی جز یاد تو پر کند...

مولایم گرچه می دانم چشمان ناپاکم

بینایی دیدن کربلای تو را ندارد اما

هر سحر گاه آن قدر اشک خواهم ریخت

تا چشمانم پاک پاک شود.....

مولایم این اجازه رو به من بده

که هر گاه دلم هوای یک سبد محبت ناب می کند

هرگاه غم تمام آیینه و جودم را فرا می گیرد

هر گاه جغد شوم تنهایی در کو چه پس کو چه های

زندگیم آواز مرگ سر می دهد ...

همیشه و همیشه ......................

بند دلم را به ضریح مقدست گره بزنم

ای شاهنشاه دشت کربلا

ای مولای من تو سالار عطش عشقی

کمکم کن بالهایم را به من برگردان تا به برکت وجودت

به درگاه خداوند باز گردم .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت16:8توسط باران |

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت15:37توسط باران | |

تقد یم به مادرم.... به مناسبت!!!! د لتنگیهایم      

 

مادر؟!!

در هجوم بی پناهی های روزگار....

سایه ات را کم آورده ام انگار

در سردیهای زمانه

حسرت بوسه های گرمت به روی گونه هایم ماسید

خنده های کودکانه ام در هیاهوی بزرگیها  محو شد...

دیگر به دنبال خند ه هایم نمی گردم

آغوشت را برایم باز کن ،

تا اشکهای گم شده ام را پیدا کنم

مادر؟!!!

شانه هایت را تکیه گاهم کن

دیگر نمی خواهم روی پاهایم بایستم

مرهمی برایم بیاور که

قلبم از بلندای عشق زمین خوردو شکست ...

برایم آیت الکرسی بخوان

به رویم فوت کن....

تا تکه تکه های احساسم به تاراج نرود

مادر....؟!!!

 

سایه ات مستدام...... عمرت جاودان...... 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت21:59توسط باران | |

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت17:13توسط باران | |

آرامش!

آرامش! كلمه اي آشنا! مفهومي غريب!

تا حالا به آرامش فكر كرديد؟

 

تا حالا دقت كرديد چي آرومتون مي كنه وچي بيقرارتون؟

خداوند"احساس" رو كليدي براي رسيدن به آرامش يعني همون ذات

 

مقدسش قرار داد!

 

تخليه احساس مي تونه به انسان آرامش بده!

 

از اونجايي كه شناخت كامل زيبايي هاي منبع آرامش براي كسي

 

امكان پذير نيست، هر انساني ممــكنه يه بــعد از اين زيبايي براش

 

جذاب تر باشه! بنابراين هر كسي هم به طرق مختلفي مي تونه

 

احساسشو تخليه كنه!

 

يكي با درددل با يه دوست كه دركش ميكنه!

 

يكي تمام حسشو تو يه نقاشي بيان ميكنه!يكي شعر ميگه و...

 

راههاي رسيدن به آرامش تو اين دنيا مختلفه! چون هر كسي آرامشش

 

رو تو چيزي مي بينه كه ازش لذت ببره !

 

ولي آرامش،آرامشه!يه مفهوم مطلق كه نسبيت دنيا محدودش كرده!...

 

تــــــو را آرامشــــــم !آرام جـــــــانم!

 

به آرامش قسم ! مـن دوست دارم!

+نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت6:47توسط باران | |

عید غدیر خم بر عاشقان مبارک

 

+نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت7:2توسط باران | |

 

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت6:10توسط باران | |

 

.........

به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی                      خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی

عنان دل به کسی داده ام من درویش                    که نیستش به کس از تاج وتخت پروایی

سرم زدست بشد،چشم از انتظاربسوخت               در آرزوی سر وچشم مجلس آرایی

زهی خیال که منشور عشق بازی من                        ازآن کمانچه ابرو رسد به طغرایی

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد                    بیآ بیآ که کرا می کند تماشایی

فراق و وصل چه باشد؟رضای دوست طلب                 که حیف باشد ازو غیر ازاو تمنایی

به خدا که رشکم آید به رخت زچشم خویشم             که نظر دریغ باشد به چنان لطیف رویی

دل من شدو ندانم چه شد آن غریب مارا که               گذشت عمرو نآمد خبرش به هیچ رویی

نفسم به آخرآمد،نظرم ندید سیرش                            به جز این نماند دل را هوسی وآرزویی

 

                                         مکن ای صبا!مشوش سر زلف دلبران را

                                         که هزار  جان حافظ به فدای تار مویی

 

+نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت6:59توسط باران |