تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

تقدیم به شما.....

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت6:38توسط باران | |

خداي نازنينم سلام!

 اين‌را که برايت مي‌نويسم شايد خيلي کمتر از آنچه فکر مي‌کردم نزديک شده‌ام به تو. شايد مسخره باشد اينکه بنشينم براي کسي نامه بنويسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هايم را مي‌خواند، اما، نمي‌دانم چرا اينقدر محتاجم به نوشتن براي تو ... مي‌شود براي چند لحظه‌اي رويت را برگرداني تا من آسوده بنويسم؟! مي‌شود براي يک نيم ساعت ناقابل، خدا نباشي و بگذاري بنويسم که چه قدر اين همه دور بودن از تو ، بيچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکني که يعني مطمئني؟! و من پشتم بلرزد و يک‌ دفعه يادم بيايد که تو خدايي و من ... منم!

 خوب است! هميشه فکر مي‌کردم خدايي مثل تو داشتن، خدايي تا بدين پايه مهربان و زودخشم، جسارتي در آدمي به وجود مي‌آورد، جسارتي که گستاخانه در برابرش ايستادن تنها گوشه‌اي باشد از سرانجام‌اش ... و سرانجام من شد اين دخترکي  که نشسته است تا بنويسد که خوب امتحاني از من نگرفتي، اين رسمش نبود به آزموني بکشي‌ام که يقين مي‌دانستي مردود خواهم شد. يادت هست که چه قدر نزديک بودي به من؟ و آن‌همه سيب توي دامنم، آن طور دلتنگ نمي‌شدم براي هيچ کسي جز تو و شب‌هايي که ماه کامل مي‌شد حياط خانه‌مان بوي تو را مي‌گرفت و من مي‌نشستم روي زانوانت تا سرخي سيبي را ميان سرخي دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که تو نيامده‌اي و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟ و چند وقت شده است که سيب نخورده‌ام؟! حساب‌ش از دستم در رفته است ... خيلي وقت است ... خيلي دور ...

 تو بايد حساب دستت باشد ... تو هميشه حساب دستت هست ... حتي وقتي خواستم توي بازي جر زني کنم و بهانه آوردم که چرا بايد هميشه تو بگويي چه بازي کنيم و تو گفتي باشد! خيلي راحت گفتي هر طور تو بخواهي و گفتم يک بازي جديد و گفتي چي؟! بازي جديدي بود، خيلي جديد،‌خودم هم بلدش نبودم! يک شب تا صبح که تو خواب بودي نشستم و طرحش را ريختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورتت را بشويي و نشستيم براي بازي ... بازي مال من بود و قوانين اش هم مال من بود ولي باز هم تو بردي! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتي وقتي کم مانده است خيال برد سرمستم کند ... چرا هميشه اينقدر آرامي؟

 گفتم بي‌انصافي بود که اينطور به امتحانم کشيدي ... گفتي تو حق نداري به نحوه امتحان گرفتن من ايراد بگيري، من از هماني امتحانت کردم که خيال مي‌کردي خوب آموختي‌اش ... گفتم آموخته بودم اما نه حيله‌هاي تو را! نگذاشتي که هرگز بياموزم که چطور دستت را بخوانم! هميشه دير مي‌شود که بدانم خودم با خودم چه کرده‌ام ...! مثل اين تني که به هر اشتباهي آلودم تا امروز که نشسته‌ام تا آماده شوم براي رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خالي‌ام! گريه‌ام بگيرد و هي بخواني توي گوشم! و اميد بگويد: «صد بار اگر توبه شکستي ... باز آي!» و چرا اين طور شد که راه را هم گم کرده‌ام و هم پاهايم را! چه مزاح تلخي بود اين معامله‌ي تو با من ...

 

* به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ... خوشه‌خوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمين بلرزد از من و تن من ... اين آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...

 ** کسي گفته بود من مستجاب‌الدعوه هستم! باورم شده بود! ندا آمد که ناپاکي که دهان مي‌گشايد براي نرسيدن صدايش به عرش، هر چه مي‌خواهد، مي‌دهيم ... از همان صدا بود که ديگر دعاهايم مستجاب نشدند!

  من دلم اشک مي خواهداشک ؟؟؟..................................

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت7:16توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت6:15توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت6:10توسط باران |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

 گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

 گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

 پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت6:12توسط باران | |

هميشه دلم مي جوشد

براي خواستن ِ چيزي كه خواستنش ،

               سكوت ِ درونم را بشوراند...

چه غربتِ تلخي ست

   ميان ِ خيال ِ ما و حقيقت ِ عشق...

وقتي كه حس ِ غريبي درون ِ دلم، تنگ مي شود،

براي غربت ِ محسوسي درون دلت!

توچه مي داني كه چقدر بي تاب  مي شوم تو را

       تو چه مي داني؟

         كسي چه مي داند؟!
به خداي نشسته ميان ِ نگاهت!

            كه من عجيب، دچار ِ! اين حس ِ غريبم...

                                     به خدا كه دچارم...

چه غربتِ تلخي ست

   ميان ِ خيال ِ من و حقيقت ِ تو.

به خيالت،خيال ِ مرا كي رام تواني كرد؟!

يا گيسوان ِ پريشان ِ دل واپسيهايم را،

 پاي ِ كدامين رسيدن ! شانه خواهي زد ،

وقتي ميان ِ خيال ِ ما و حقيقت ِ عشق

قرنها سرگرداني ِ خاطره هاست؟!!

واين عقوبت ِ تلخي ست براي اين گناه ِ بزرگ :

" مي خواستم بدانم كه هستم "

و وقتي بودنم را به چشم ديدم،

آخر تو بگو،

   چگونه مي شود ديگر نبود؟!!!

                             چگونه؟!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت7:5توسط باران | |

به کعبه گفتم تو از خاکی ، من از خاک

                                   چرا باید به دور تو بگردم؟

                                                              ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

                                                                                                       برو با دل بیا تا من بگردم

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت19:9توسط باران | |

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت9:35توسط باران | |