تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت22:4توسط باران |

                                                       

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت22:7توسط باران | |

به عشق تو نفس میکشم

 

     لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت22:18توسط باران | |

شکستن....

من آن همیشه مبهم در ابتدای شکستن

سلام من به تو ای روح ناخدای شکستن                       

به یاد شوق گناه دو چشم حادثه جویت

چه تنگ می شود امشب دلم برای شکستن                            

به جرم عشق تودر لحظه های سنگ وتباهی

چه مانده از من تنها به جز صدای شکستن                              

چه دیدنی است حضور دودست زخمی مهمان

کنار سفره خالی به اشتهای  شکستن                                     

چه سر نوشت غریبی اسیر فاصله بودن

وعاشقانه رسیدن به لحظه های شکستن                         

تمام میشود عمرم دراین هوای مه آلود

میان آدم وآهن در انتهای شکستن  

                                   

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت8:5توسط باران | |

تقدیم به

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت8:31توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت19:31توسط باران | |

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت22:13توسط باران | |

 

غم....

دلم احسا س غم دا رد در این انبوه ویرانی

کمی تاقسمتی ابری و شاید باز بارانی

پر از دلتنگی وسردی پر از احساس پاییزم

و این دلتنگی من را تو از بغضم نمی خوانی

در این تاریکی و وحشت ،سیاهی های بی پایان

میان درد و تنهایی رهایم کردی و رفتی

طلوعت سبز بود آری،غروب سردو طوفانی

زمستانم ،بهار من نگاه مهر بانی کن

که سرمای وجودم را تنها تو می دانی

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت17:54توسط باران | |

آسمان وقف نگاهت گل من

مانده ام چشم به راهت گل من

هركجا هستي و باشي گويم كه خدا پشت و پناهت گل من

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت6:42توسط باران | |

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت6:31توسط باران | |

شاید آنروز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس زندگی اجباریست.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت11:54توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت19:50توسط باران | |

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت18:32توسط باران | |

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت19:18توسط باران | |

آنچه من آموخته ام

من آموختم ...

باید خوشحال باشم چرا که خدا هر چیزی را که از او می خواهیم به ما می دهد.

من آموختم ...

با پول نمی شود شرافت را خرید.

من آموختم ...

در وجود هر انسانی موجودی وجود دارد که تشنه محبت و توجه است.

من آموختم ...

این عشق است نه زمان که همه چیز را بهبود می بخشد.

من آموختم ...

برای رشد و شکوفایی به آدمهای موفق دور و برمان نیاز داریم.

من آموختم...

هیچ چیز شیرین تر از احساس نفس گرم نوزادم بر روی گردنم نمی باشد.

من آموختم ...

زندگی سخت و دشوار است، اما قدرت خداوند بر من  بالاترین است.

من آموختم...

فرصت های زندگی هیچگاه از بین نمی روند: هر کس چیزی را که از دست داده است دوباره به دست می آورد.

 

من آموختم...

اگر توجه ام را به مرارت های زندگی معطوف کنم، خوشبختی از زندگیم رخت بر می بندد.

من آموختم ...

باید زبانی شیرین و نیکو داشته باشم، چرا که در غیر این صورت فردا پشیمان خواهم شد.

من آموختم...

لبخند یک روش به صرفه برای زیبایی ظاهرم است.

من آموختم ...

نمی توانم انتخاب کنم که چگونه احساس کنم ، اما می توانم عملکردم را انتخاب کنم.

من آموختم...

همگان می خواهند در بالا باشند، اما خوشبختی و غنای انسان ها در بالا رفتن از قله به دست می آید.

من آموختم...

هر چقدر کمتر برای کار کردن وقت در اختیار داشته باشم، کارهای بیشتری می توانم انجام دهم.

 

 

 

و بالاخره من آموختم که برای خوشبخت بودن دو قانون وجود دارد:

1ـ از داشته های خویش رضایت داشته باشم.

2ـ سعی کنم داشته هایم را افزایش دهم.

 « پول خوشبختی نمی آورد، اما تنها ثروتمندان به این مسئله پی برده اند.»

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت19:8توسط باران | |

یکروز رسد غمی به اندازه کوه

 

                       یکروز رسد نشاط اندازه دشت

 

                                                افسانه زندگی چنین است آری

                                                                          در سایه کوه باید از دشت گذشت

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت20:20توسط باران | |

 

خودمانی با خدا

 

مهربونم، خسته ام

مهربون سلام

         

 

    

یه وقتایی اونقدر دلم از این دنیا میگیره که حد نداره. همیشه این جور

 

مواقع میام تو حیاط و با ستاره هایی که مظهر قدرتتن حرف می زنم.                                                           

نمی دونم چرا، اما همیشه فکر می کنم اونا حرفامو به تو میرسونن.

 

اما امشب با همه اون شبا فرق داره. داشتم به این فکر می کردم که

 

چرا باید واسطه ای بین من و تو باشه. تو خودت سمیعی چرا باید به

 

چیزی که مخلوق توست حرفامو بگم. امشب دلم نمی خواد هیچ پرده

 

ای بینمون باشه. مگه من و تو عاشق و معشوق نیستیم.  مگه این

 

نیست که می گن تو عاشق همه مخلوقاتت هستی پس میان عاشق و

 

معشوق هیچ حایل نیست.توخود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز.

 

مهربون دلم گرفته از این همه بی رحمی زمون و زمانه. دلم گرفته.

 

تو همه مونو پاک آفریدی اما ما چی به سر خودمون آوردیم. تو به

 

همه مون درس آزادی و صداقت دادی اما ما... نمی دونم داره به

 

سرمون چی میاد. چراعشق از یادمون رفته؟ چرا معنیشو نمی فهمیم.

 

این همه دروغ واسه چیه؟ این همه تمسخر و تظاهر؟    

     

مهربون بعضی موقع ها فکر می کنم آخرشه آخر دنیا. جایی که

 

میگن دیگه هیچ عشقی نیست، محبتی نیست، همه درنده خو میشن،

 

همه گرگ صفت ها با لباس بره میان و ... اونجا که لبخند به لب

 

دارن و خنجر به دست. اما باز وقتی مادری رو میبینم که به خاطر

 

بچه هاش چطور زحمت می کشه، وقتی میبینم که با شاخه گلی میشه

 

دلی رو به دست آورد، باز هم امیدوار میشم. اما خسته ام مهربون،

 

خسته ام. چرا این طوری شدیم؟ چرا نمی خواهیم یه کمی از

 

مهربونیهات رو تو وجودمون پرورش بدیم. این همه نعمت واسه

 

کیه؟ مسلمونم و از مسلمونی هیچی نمی فهمم... این همه قدرت جلوی

 

چشامه و منم چشامو بستم. مهربون دلم گرفته از دست خودم.

 

چه موقع هایی که فراموشت کردم. چه وقتایی که شکر گزار نعمت

 

هات نبودم. چه وقتایی که کفر گفتم و بی انصاف قلمدادت کردم.

 

تو دریای مهربونی و ما چی. کاش یه ذره بودیم از اون دریا  اما ...

 

منو ببخش به خاطر تمام نا سپاسی هام، به خاطر تموم کوچیکیم و به

 

خاطر تمام بزرگیت. فقط تویی که این همه مهربونی، گاهی وقتا که

 

خودمو جات میذارم، میبینم عمرا هیچ بشری نمی تونه حتی یه ذره ،

 

یه ذره مثل توباشه، این همه مهربون باشه و تحمل این همه نا سپاسی

 

رو داشته باشه اما تو ... آخه تو فرق داری، تو، تو مهربونی، آخه  تو                    

 

خــــــــــدایی

 

ای تنها بهانه ی زندگی ام با تو سخن می گويم، می شنوی؟        

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت21:18توسط باران | |

 

 

 

 

 

 

ترا من چشم در راهم
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت21:28توسط باران | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت14:33توسط باران | |