|
به عشق تو نفس میکشم
شکستن.... من آن همیشه مبهم در ابتدای شکستن سلام من به تو ای روح ناخدای شکستن به یاد شوق گناه دو چشم حادثه جویت چه تنگ می شود امشب دلم برای شکستن به جرم عشق تودر لحظه های سنگ وتباهی چه مانده از من تنها به جز صدای شکستن چه دیدنی است حضور دودست زخمی مهمان کنار سفره خالی به اشتهای شکستن چه سر نوشت غریبی اسیر فاصله بودن وعاشقانه رسیدن به لحظه های شکستن تمام میشود عمرم دراین هوای مه آلود میان آدم وآهن در انتهای شکستن
غم.... دلم احسا س غم دا رد در این انبوه ویرانی کمی تاقسمتی ابری و شاید باز بارانی پر از دلتنگی وسردی پر از احساس پاییزم و این دلتنگی من را تو از بغضم نمی خوانی در این تاریکی و وحشت ،سیاهی های بی پایان میان درد و تنهایی رهایم کردی و رفتی طلوعت سبز بود آری،غروب سردو طوفانی زمستانم ،بهار من نگاه مهر بانی کن که سرمای وجودم را تنها تو می دانی
مانده ام چشم به راهت گل من هركجا هستي و باشي گويم كه خدا پشت و پناهت گل من
شاید آنروز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس زندگی اجباریست.
آنچه من آموخته ام من آموختم ... باید خوشحال باشم چرا که خدا هر چیزی را که از او می خواهیم به ما می دهد. من آموختم ... با پول نمی شود شرافت را خرید. من آموختم ... در وجود هر انسانی موجودی وجود دارد که تشنه محبت و توجه است. من آموختم ... این عشق است نه زمان که همه چیز را بهبود می بخشد. من آموختم ... برای رشد و شکوفایی به آدمهای موفق دور و برمان نیاز داریم. من آموختم... هیچ چیز شیرین تر از احساس نفس گرم نوزادم بر روی گردنم نمی باشد. من آموختم ... زندگی سخت و دشوار است، اما قدرت خداوند بر من بالاترین است. من آموختم... فرصت های زندگی هیچگاه از بین نمی روند: هر کس چیزی را که از دست داده است دوباره به دست می آورد. من آموختم... اگر توجه ام را به مرارت های زندگی معطوف کنم، خوشبختی از زندگیم رخت بر می بندد. من آموختم ... باید زبانی شیرین و نیکو داشته باشم، چرا که در غیر این صورت فردا پشیمان خواهم شد. من آموختم... لبخند یک روش به صرفه برای زیبایی ظاهرم است. من آموختم ... نمی توانم انتخاب کنم که چگونه احساس کنم ، اما می توانم عملکردم را انتخاب کنم. من آموختم... همگان می خواهند در بالا باشند، اما خوشبختی و غنای انسان ها در بالا رفتن از قله به دست می آید. من آموختم... هر چقدر کمتر برای کار کردن وقت در اختیار داشته باشم، کارهای بیشتری می توانم انجام دهم. و بالاخره من آموختم که برای خوشبخت بودن دو قانون وجود دارد: 1ـ از داشته های خویش رضایت داشته باشم. 2ـ سعی کنم داشته هایم را افزایش دهم. « پول خوشبختی نمی آورد، اما تنها ثروتمندان به این مسئله پی برده اند.»
یکروز رسد نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است آری در سایه کوه باید از دشت گذشت
خودمانی با خدا مهربونم، خسته ام مهربون سلام یه وقتایی اونقدر دلم از این دنیا میگیره که حد نداره. همیشه این جور مواقع میام تو حیاط و با ستاره هایی که مظهر قدرتتن حرف می زنم. نمی دونم چرا، اما همیشه فکر می کنم اونا حرفامو به تو میرسونن. اما امشب با همه اون شبا فرق داره. داشتم به این فکر می کردم که چرا باید واسطه ای بین من و تو باشه. تو خودت سمیعی چرا باید به چیزی که مخلوق توست حرفامو بگم. امشب دلم نمی خواد هیچ پرده ای بینمون باشه. مگه من و تو عاشق و معشوق نیستیم. مگه این نیست که می گن تو عاشق همه مخلوقاتت هستی پس میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست.توخود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز. مهربون دلم گرفته از این همه بی رحمی زمون و زمانه. دلم گرفته. تو همه مونو پاک آفریدی اما ما چی به سر خودمون آوردیم. تو به همه مون درس آزادی و صداقت دادی اما ما... نمی دونم داره به سرمون چی میاد. چراعشق از یادمون رفته؟ چرا معنیشو نمی فهمیم. این همه دروغ واسه چیه؟ این همه تمسخر و تظاهر؟ مهربون بعضی موقع ها فکر می کنم آخرشه آخر دنیا. جایی که میگن دیگه هیچ عشقی نیست، محبتی نیست، همه درنده خو میشن، همه گرگ صفت ها با لباس بره میان و ... اونجا که لبخند به لب دارن و خنجر به دست. اما باز وقتی مادری رو میبینم که به خاطر بچه هاش چطور زحمت می کشه، وقتی میبینم که با شاخه گلی میشه دلی رو به دست آورد، باز هم امیدوار میشم. اما خسته ام مهربون، خسته ام. چرا این طوری شدیم؟ چرا نمی خواهیم یه کمی از مهربونیهات رو تو وجودمون پرورش بدیم. این همه نعمت واسه کیه؟ مسلمونم و از مسلمونی هیچی نمی فهمم... این همه قدرت جلوی چشامه و منم چشامو بستم. مهربون دلم گرفته از دست خودم. چه موقع هایی که فراموشت کردم. چه وقتایی که شکر گزار نعمت هات نبودم. چه وقتایی که کفر گفتم و بی انصاف قلمدادت کردم. تو دریای مهربونی و ما چی. کاش یه ذره بودیم از اون دریا اما ... منو ببخش به خاطر تمام نا سپاسی هام، به خاطر تموم کوچیکیم و به خاطر تمام بزرگیت. فقط تویی که این همه مهربونی، گاهی وقتا که خودمو جات میذارم، میبینم عمرا هیچ بشری نمی تونه حتی یه ذره ، یه ذره مثل توباشه، این همه مهربون باشه و تحمل این همه نا سپاسی رو داشته باشه اما تو ... آخه تو فرق داری، تو، تو مهربونی، آخه تو ای تنها بهانه ی زندگی ام با تو سخن می گويم، می شنوی؟
ترا من چشم در راهم وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند گرم یاد آوری یا نه |
درباره وبلاگ![]()
اى كه رسیدهاى به او
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پیوندها
تندیس شاعرانه چشمان خیس |