تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

تقدیم به.......

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت21:27توسط باران | |

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت22:4توسط باران | |

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت12:20توسط باران | |

دوری...

دوریت برای من فصل خزانی است که خانه وجودم را از ریشه بر می کند و تاروپود وجودم را سست می کند آخر من چشم به راهم کی قصد اتمام جدایی داری؟!!!

ای زیبا نگار ! غروب را که می بینم دلم از همه عالم می گیرد ودل من خون از ندیدن روی تو واین تن بیمار از نبود طبیب که تو ای طبیب درد هایم وسدی به سیلاب اشکهایم بیا وشفا ببخش تا چشمانم را باز کنم.

چه شبها که در بستر خواب چشم ها را تا صبحدم برای مرور خاطره ی تو وآمدن تومرور کردم و بعد از شستن صورت با قطره اشکهایم وضویی ساختم تا به یادت سجده عشق گذارم ببین تا چه حد دلباخته ام.....

مولای من!! ای کاش اعمالم خوب بود ومن ترا در بهشت خواستار میشدم پس حالا که گم شده ام در میان بدی ها دعایم کن تا حق مرا به لطف خویش ببخشد وتو مرا در بهشت برین پیدا کنی.

ای تکیه گاه آرامش بخش !دوست دارم سر بر پنجره قلبت بکوبم وتو با مهربانیت در را به رویم باز کنی...........

         

      یا صاحب الزمان مددی کن

 مولای من!!!

 

              

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت22:25توسط باران | |

ترانه سکوت من همیشگی ترین صداست.....

آرزو دارم شبي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا در آن عشق دروغي نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا بسيار آن را تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم چون خدا تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرا در کلبه تنهايي ام در انتظار خواهم گريست
و دانم هيچ وقت باز نميگردي

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

امشب هم احساس تنهايي ميکنم
تنهاي تنها در سرزميني نا آشنا
ميان حقايقي که از آن گريزانم
بدنبال تو بودم تا سفره دلمو برات باز کنم
اما چه کنم با اينکه ميداني در سفره دلم هم چيست

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...
اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...
زندگي چيزيست شبيه يک حباب...
عشق آباديه زيبايي در سراب...
فاصله با آرزو هاي ما چه کرد...
کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

در غروب مبهم شهري غريب هيچ کس تنهاييم را حس نکرد
هيچ تفسيري به جز چشمهاي تو وسعت شيدا ايم را حس نکرد
فصل سردي که ويران مي شدم هيچ کس در خوابهايش هم نديد

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است

<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد
به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد
و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
زندگي دو چيز به من آموخت که هرچي فکر مي کنم يادم نمياد چي بود
اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟
خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟
اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟
با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟
طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو؟
با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

 <<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>

کی میدونه صاحب عشق کیست؟

 

کی میدونه حضرت عشق کیست؟

 

اگر کسی به معنای واقعی عشق پی برده بیاد برای من توصیفش کنه تا الان خیلی ها

 

 به من گفتن عشق یعنی فلان چیز ولی هموشون معنی هوس بود نه عشق آقا یکی به

 

 من بگه عشق یعنی چــــــــــــــــــي؟؟؟

 

منتظر نظرهای شریفتون هستم

 

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت20:13توسط باران | |

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

 

پچ پچ گلهای باغچه :

 

 کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت

زمزمه کنم.

نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.

بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...

بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.

شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي

بسپارند.

نمي دانم...

شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را

که نبايد بگويد...

همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...

و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدائي...

تو بهتر مي داني منظورم از جدائي چيست

بارها من و تو از جدائي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و

سکوت...

اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...

خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.

مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني

بود...

آسمان دل من، به هواي دل شکستهء شقايق مي گريست ..

و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونهء تو...

مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.

اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد

به اينکه...

مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...

شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...

من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!

وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين

وسط قسمت چه سهمي دارد؟!

زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدائي نوشته شده است،

ديگر تقدير چه گناهي دارد.

شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار

کرد...

عاشق فرار از دلهاي عاشقمان...

مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.

جدائي را از ياد ببر ...

اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.

اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...

تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...

تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با نازنينت نماني پس چرا آمدي...

چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل نازنينت را در کوله بارت گذاردي

و با خود بردي؟...

بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان

شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...

ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که

دلش را به تو بخشيده است...

مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.

مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...

مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري

باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...

مي دانم باور مي کني...

بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...

اگر دوست نداري بگو تا بعد از اين عطر هر گلي را که تو دوست داري برويشان

بپاشم...

سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت21:31توسط باران | |

خدا جونم...

 

منو ببخش به خاطر تموم کوچیکیم و به خاطر تمام بزرگیت

 

دوباره سلام، خیلی از روت شرمنده ام.

 

خجالت می کشم دوباره بیام در خونه ات.

 

می دونم که پر رو تر از این حرفام که دوباره اومدم.

 

اومدم صدات کنم، صدات کنم و بهت بگم پشیمونم.

 

فکر می کردم دستمو ول کردی. فکر می کردم دیگه رهام کردی.

 

وقتی هم یه جایی کمکم می کردی با خودم میگفتم:

 

" شاید یه گوشه چشمی بهم انداختی که دلم خوش باشه "

 

تو خودم غرق بودم. راز و نیاز می کردم ولی دلیلش چیز دیگه ای

 

بود. تا یه روزی که داشتم رو لبه تیغ حرکت می کردم و با یه " آره"

 

کافی بود تا تو منجلاب زندگی غرق بشم، خسته تر از همیشه صدات

 

کردم. ولی تو باز کمکم کردی و بهم قدرت دادی تا فریاد بزنم" نـه !"

 

یه نگاهی به پشت سرم میندازم  و با کمال تعجب میبینم همه این راه

 

رو به خاطر تو رفتم. می ترسم. صادقانه بگم می ترسم که خیلی دیر

 

شده باشه. ولی باز اومدم اومدم بگم هر کاری بکنی، اگه حتی دستمو

 

ول کنی، اگه دیگه رهام کنی...نا شکری نمی کنم...

 

چون تو بهتر از هر کس دیگه ای صلاح منو می دونی.

 

هنوزم تنها امیدم تویی. هنوزم آخر زندگیم به تو می رسه.

 

بقیه اش دیگه با خودته. حالا خودت بگو... آره یا نه ؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت23:35توسط باران | |

دوستان اینم متن آهنگه جدید محسن یگانه امیدوارم خوشتون بیاد

گیرم که باز بیایی ‍، از عاشقی بخونی ‍، گیرم تا دنیا دنیاست ، بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی ، خوشیت با دیگرون بود ، منو به
کی
فروختی اون از ما بهترون بود
میای بیا ولی حیف ، حیف که دیگه خیلی دیره ، حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره
کی گفته بود که تنهام ، وقتی تو رو ندارم ، بازم می گم بدونی منم
خدایی
دارم
برگشتی اما انگار ، تو باختی توی بازی ، غرورتم شکستن ، به چیت داری می نازی؟؟؟؟؟؟؟

 

تو کیستی ای ...

درقلبم ستاره ای می بینم

ستاره ای پر نور

ستاره ای که تازه متولد شده است

ستاره ای که تازه جان گرفته است

من تو را دوست دارم

تو ستاره ای هستی در آسمان دل من

گفتم آسمان......

آسمانی که ستاره اش فقط توهستی

تویی که آسمان غمگین دلم را روشن می کنی

تویی که آسمان دل مرا زیبا می کنی

تویی فقط تو...

 

دلم براي کسي تنگ است که...

دلم براي کسي تنگ است

که چشمهاي قشنگش را
به عمق
آبي دريا مي دوخت
و شعر هاي قشنگي چون پرواز پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم براي کسي تنگ است
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
دلم براي کسي تنگ است
که بيايد
و به هر رفتني پايان دهد
دلم براي کسي تنگ است
که آمد
رفت
...... و پايان داد
کسي ....
کسي که من هميشه دلم برايش تنگ مي شود

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت5:42توسط باران | |

به هميشه سنگ صبورم

 

 درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم

به خاطر خواهم داشت ...

 

آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد

به خاطر خواهم داشت...

 

*****************************

آواره ترینم

 ای رهگذر
با نگاه بی انتهایت
به عمق تک تک حروف و
واژه هایم بنگر و
آرام آرام
مرا همراه با این صفحه ورق بزن...
و بعد به رسم روزگار مراو
عمق نو شته هایم را
به دست فراموشی بسپار

*********************

ای......

ای نگاهت نخی از مخمل واز ابریشم

 

 چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

                       به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

 

                       به همان سبز صمیمی  به همان باغ بلور

 

 به همان سایه همان وهم همان تصویری

 

 که سراغش ز غزل های خودم می گیری

          

                       به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

 

                      به نفسهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

 شبهی چند شب است آفت جانم شده است

 

 اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

                      در من انگار کسی در پی انکار من است

 

                     یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

 یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

 

 می شود یه شبه پی برد به دلدادگیش

 

                     این خواب گران سنگ سبک بار شده

 

                      بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

 

                   رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

                  اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

 ای بسی رنگتر از آینه یک لحظه  بایست

 

 راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!

 

                  اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

 

                   پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟!

 

 حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

 عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

 

                 آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

 

                  آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

 اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

 و تما شا گه این خیل تماشا شده است

 

                آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 

                عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت4:35توسط باران | |

تا كه بوديم نبوديم كسي   

كشت ما را غم بي هم نفسي        

تا كه خفتيم همگي بيدار شدند

تا كه مرديم همگي يار شدند      

قدر ان شيشه بدانيد كه هست

نه در ان موقع كه افتاد و شكست

*************************

یار مومن من...


ای بداده من رسیده تو روزای خود شکستم, ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من,

ای تدبر حقیقت توی لحظه های تردید, تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به

خورشید. اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی, برای من که غریبم تو رفیقی جون

پناهی....یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت, غم من نخور که دوری برای من شد

عادت. ناجیه عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته, رگ خشک بودن من از تن تو خون

گرفته. اگه مدیون تو باشم, اگه از تو باشه جونم, قدر اون لحظه نداره که من و دادی

نشونم. وقتی شب, شبه سفر بود توی کوچه های وحشت, وقتی همسایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت, وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود, وقتی زخم خنجره

دوست, بهترین لباس من بود, تو با دست مهربونی رو سرم مرحم کشیدی, برام از

روشنی گفتی حلقه ی شب و دریدی.! یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت, غم م

نخور که دوری برای من شده عادت. ای طلوع اولین دوست, ای رفیق اخر من, به

سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من. مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا

باشی, اون ور مرز شبای پشت لحظه ها که باشی, خاطرت باشه که قلبت سپر بلای

من بود, تنها دست تو رفیقه دست بی ریای من بود...

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت4:52توسط باران | |

 

 

دلم به درد آمده از اين فاصله و دلم به درد آمده از اين انتظار و دوري
بين ما


اي ستاره درخشانم ، شبها با ديدن تو آرام مي شوم

اي آسمان ، روزها که دل آبيت را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اين همه فاصله
است ؟

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت5:32توسط باران | |

وقتی تو...... 

وقتي تو ته شبي  فکر نکن من روشنم
وقتي که پر از غمي فکر نکن من بي غمم
هنوزم تنگ دلم بي تو بي رنگ دلم
اگه حرف نمي زنم  فکر نکن سنگ دلم
همه دنيام مال تو همه غمهات مال من
همه رويام مال تو همه دردات مال من
وقتي شادي گم ميشه تو نگاه ناز تو
باز سكوت مهري ميشه رو لباي باز تو
و قتي بي روح نگا ت يا نمي خنده لبات
مي سوزم در تب تودو ست دارم بشم فدات
همه دنيام مال تو همه غمهات مال من
همه رويام مال تو همه دردات مال من
همه دنياي مني  همه روياي مني
تو شباي بي کسيم ماه بيتاي مني
تو گل ياس مني همه احساس مني
گو هر وجودمي تو تک الماس مني

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت5:27توسط باران | |

 

چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم
بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم
مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم
تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم
چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی
نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی
بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم
امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی
چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم
زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم
چه بیخود دلسپردم به نگاهت
نــدانستم که بیخود پل شکستم

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت5:14توسط باران |

 

قصه ی شهر سکوت
 روزی دل من که تهی بود و غریب
 از شهر سکوت به دیار تو رسید
 در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
 شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
 خورشید منی ،‌ منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
 کنون تو مرا همه نوری و امید
 در باغ دلم بنشین بار دگر
 ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت5:10توسط باران | |