|
خداي نازنينم سلام! اينرا که برايت مينويسم شايد خيلي کمتر از آنچه فکر ميکردم نزديک شدهام به تو. خيلي شايد مسخره باشد اينکه بنشينم براي کسي نامه بنويسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشتههايم را ميخواند، اما، نميدانم چرا اينقدر محتاجم به نوشتن براي تو ... ميشود براي چند لحظهاي رويت را برگرداني تا من آسوده بنويسم؟! ميشود براي يک نيم ساعت ناقابل، خدا نباشي و بگذاري بنويسم که چه قدر اين همه دور بودن از تو ، بيچارهام کرده؟ و تو با آن چشمها، براندازم نکني که يعني مطمئني؟! و من پشتم بلرزد و يک دفعه يادم بيايد که تو خدايي و من ... منم! خوب است! هميشه فکر ميکردم خدايي مثل تو داشتن، خدايي تا بدين پايه مهربان و زودخشم، جسارتي در آدمي به وجود ميآورد، جسارتي که گستاخانه در برابرش ايستادن تنها گوشهاي باشد از سرانجامش ... و سرانجام من شد اين دخترکي که نشسته است تا بنويسد که خوب امتحاني از من نگرفتي، اين رسمش نبود به آزموني بکشيام که يقين ميدانستي مردود خواهم شد. يادت هست که چه قدر نزديک بودي به من؟ و آنهمه سيب توي دامنم، آن طور دلتنگ نميشدم براي هيچ کسي جز تو و شبهايي که ماه کامل ميشد حياط خانهمان بوي تو را ميگرفت و من مينشستم روي زانوانت تا سرخي سيبي را ميان سرخي دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نيامدهاي و من همچنان منتظر ماندهام؟ و چند وقت شده است که سيب نخوردهام؟! حسابش از دستم در رفته است ... خيلي وقت است ... خيلي دور ... تو بايد حساب دستت باشد ... تو هميشه حساب دستت هست ... حتي وقتي خواستم توي بازي جر زني کنم و بهانه آوردم که چرا بايد هميشه تو بگويي چه بازي کنيم و تو گفتي باشد! خيلي راحت گفتي هر طور تو بخواهي و گفتم يک بازي جديد و گفتي چي؟! بازي جديدي بود، خيلي جديد،خودم هم بلدش نبودم! يک شب تا صبح که تو خواب بودي نشستم و طرحش را ريختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورتت را بشويي و نشستيم براي بازي ... بازي مال من بود و قوانينش هم مال من بود ولي باز هم تو بردي! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتي وقتي کم مانده است خيال برد سرمستم کند ... چرا هميشه اينقدر آرامي؟ گفتم بيانصافي بود که اينطور به امتحانم کشيدي ... گفتي تو حق نداري به نحوه امتحان گرفتن من ايراد بگيري، من از هماني امتحانت کردم که خيال ميکردي خوب آموختياش ... گفتم آموخته بودم اما نه حيلههاي تو را! نگذاشتي که هرگز بياموزم که چطور دستت را بخوانم! هميشه دير ميشود که بدانم با من چه کردهاي ... و خودم با خودم! مثل اين تني که به هر اشتباهي آلودم تا امروز که نشستهام تا آماده شوم براي رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خاليام! گريهام بگيرد و هي بخواني توي گوشم! و اميد بگويد: «صد بار اگر توبه شکستي ... باز آي!» و چرا اين طور شد که راه را هم گم کردهام و هم پاهايم را! چه مزاح تلخي بود اين معاملهي تو با من ... آب آب، تن آلودهام را به آب شستهام را آلودم ... کجاست آتشي که تابم بياورد؟ ... اينطور که وانمود ميکنم تو نزديکي به من، با آن صورت برافروخته و چشمهاي مهربان ... گرم ... و مشتي که بازوانت را چسبانده است به تنهات ... خدا، خدا ... کجاست بادي که فرو ريزدم؟! که ريختم از آب ... آب ... آتش ... و خاکي که نميپذيردم ... چه بد معاملهاي کردي با من ... چه بد کردم با خودم ... و ثروت عظيم روحي را که تو، گفتي برتر است از من بر من ... * به خدا خواهم گفت گوشهگوشه دردم را ... خوشهخوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمين بلرزد از من و تن من ... اين آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ... ** کسي گفته بود من مستجابالدعوه هستم! باورم شده بود ! ندا آمد که ناپاکي که دهان ميگشايد براي نرسيدن صدايش به عرش، هر چه ميخواهد، ميدهيم ... از همان صدا بود که ديگر دعاهايم مستجاب نشدند! من دلم اشک مي خواهداشک .....؟؟؟........................
مهدي عزيزم ! مولاي تمام خوبيها! هواي تو به سرم زده اما انبوه بديها مرا احاطه كرده و مانع دلدادگي ام شده ...... من از جنس انسانم همان موجودي كه اشرف مخلوقات آفريده شد تا فرشته ها سجده اش كنند .اما افسوس افسوس! كه فراموشكاري بزرگترين دستاورد من از اين دنياي حقير است. شنيده ام كه قراراست بيايي ! سالهاست به من آموخته اند تو ،مرد بزرگ عدالت، قرار است كه پناه تمام بي پناهان شوي و قرار است تو ،درياي رحمت شوي براي عالميان تشنه ومنتظر.اما نميدانم كي ؟ كي اين حادثه ي جهاني قراراست رخ دهد وچطورمي توانم در محضر بزرگواري تو حاضر شوم؟ خودم رو خوب مي شناسم ! وخوب ميدانم كه اگر با اعمالم سنجيده شوم آنقدر حقيرم كه فقط عظمت عطوفت تو مي تواند مرا رها كند از تمام معصيتها. دلتنگي هايم مرا به سوي تو فرا خواند و خواستم كمي باتو ودلم خلوت كنم نميدانم آيا در روزگار آمدنت خواهم بود يا نه ؟و نميدانم با اين همه بدي مي توانم باشم يا نه ؟ اين تشويش را به دست تقدير پروردگار مي سپارم
به نام حضرت دوست امشب مطابق با اولین شب جمعه ی ماه رجب و شب آرزوهاست پیش از هزاران هزار آرزویم٬ سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان را از درگاه الهی خواستارم. ریز و درشت آرزوهای زیبا و خوب و قشنگتون براورده بشه. ایشالله بهترين ها را براي همه مردم جهان ارزو مي كنم .......... صلح ؛ سلامتي ؛ ارامش براي همه دعا كنين
نه مثل ساره اي و مريم! نه مثل آسيه و حوا سلام ما به تو اي باران، سلام ما به تو اي دريا!
همیشه شنیدم از مادر که : مروارید ها در صدفها پنهانند و صدفها در آب
شمع را طریقتی است که تا پایان راه، یاریگرش خواهد بود.
و پروانه را معرفتی است که تا پایان راه، کسب خواهد کرد و خود شمع سان خواهد چرخید. و حکایت شمع، حکایت دستهای تو بود که بی صدا برای من میسوخت. یادم نمیرود لحظههای سبز «آب» «بابا» سرودن با تو و تازه فهمیدم آب، دستهای پاک توست و بابا، چشمهای تو را میفهمد. چند روز گذشت و قطار زندگی به نان رسید و چه زیبا سرودی که نان برکت سفرههاست؛ امّا سودای بیشتر و بیشتر به پشیزی نمیارزد. خدا میداند، چقدر برایم قصه خواندی، از آن مردی که باید بیاید. آن مردی که سوار بر اسبی سپید، دایره زمین و زمان را در هم میکوبد و به ماورای کلمات میرسد. میبینی؟ من یاد گرفتهام شمع باشم. میبینی؟ من راز گداختن را با خود از عمیق کورههای خیال برگرداندهام... حالت چطور است، سپیده پر از بخشایش و مهر؟ حالت خوب است. صدای گم شده توی ادراک فصلها ونسلها، آقا اجازه! یادم نمیدهی مثل دریچهها به آبی آسمان لبخند بزنم؟ آقا اجازه! کلاس کبوتر بودن کی برگزار میشود؟ دقیقاً دقیقه چشمهای تو را قاب میگیرم. لحظه دیدار نزدیک است. باز گویی در جهان دیگری باشم، هوای مداد و کاغذ، رهایم نمیکند. مادرم میگوید: خدا روی شانههای معلم مینشیند و در چشمهاشان طلوع میکند. صبور دوست داشتنی، ساده آرام! خشمت زیباست. تقدس این خشم اندوهگین را تازه میفهمم و خداوند از عالمان عهدی گرفته است. تو در ازل، شمع بودن را آغاز کردی، ای دایره مقدس ازلی، ای رکن ساده هستی! و علم را در عرش، جایگاهی است چون ستاره ساعت شش صبح که هر روز جهان را روشن میکند. سلام، مهربانترین مرد سکوت و صدا! سلام، مهربانترین آدم روی زمین! سلام، رازقی، اطلسی، میخک! سلام، شادی! وقتی یاد کودکیهای خودم میافتم، دستهای تو، نجیب بر سرم مینشیند؛ سادهتر از این که حتی نقّاشیات کنند در قابهای مربع مستطیل گیج زمانه. شیرینتر از آنی که توی شیرینی روزها پیدا و گم شوی. برخیز! دوباره غوغا کن. کلمات، صف گرفتهاند به همصدایی و همخانه بودن با لبان تو. شوری مقدس، در حروف جاری میشود، وقتی به سر انگشت تو میآیند و چراغهای رابطه روشن میشود، وقتی چشمهایت را باز میکنی... با کدام قاصدک بگویم که صدایم را پُست کند برایت. معلم باشی یا شمع، پروانهای این جا هست که همیشه دور مدارخورشیدی شما بچرخد و عشق را کلمه کلمه هجِّی کند. رو به روی پنجره گذشته نشستهام و خاطرات روزهای خوب با تو بودن را مرور میکنم؛ روزهایی که نام تو را در دفتر آموختههای شیرین کودکی ام ثبت کردهاند. ((هنوز هم میشود، صدای سرفههای مکرّرت را پای تخته سیاه خاطرات شنید. کاش میشد من هم بودم در فضای پر نشاط کلاس کوچکی که به احترام صدای گامهای تو یکپارچه «برپا» میشود! کاش لحظات عمرم، پشت نیمکتهای چوبی محضر تو در جا میزدم و باز چشمان نافذ و کلام شیوای تو، روح تشنهام را سرشار میکرد! من امروز به احترام نامت قیام میکنم و در زلال کلماتت رها میشوم و تا همیشه حدیث زندگی را با تو مرور میکنم.)) میخواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبیاش حک کنم. دوستت دارم،عزیزترینم
اسم من گم شده است.
توی دفترچه ی پر حجم زمان دیرگاهی است فراموش شدم. اسم من گم شده است لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها زیر آن بند غریب پشت انبوهی از آن شرط و شروط لای آن تبصره ها اسم من گم شده است در تریبون معلق شده سخت سکوت حق من گم شده است. زنگ انشاء کسی انگار نمی خواست معلم بشود شان من گم شده است شان من نیست بنالم شان من نیست بگویم زتهی ، ز نبود یا از این زخم کبود لیک رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون از همه رنج فزون. اسم من گم شده است نردبانی شده ام صاف به دیوار ترقی تا که این نسل و ان نسل پای بر پله ی من سوی فردا بروند و غریبانه فراموش شوم اسم من گم شده است. |
درباره وبلاگ![]()
اى كه رسیدهاى به او
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 پیوندها
تندیس شاعرانه چشمان خیس |