تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی

و خدایی است در این نزدیکی

تولد تو، تولد من

سلام

« تو» امروزِ دیروز زاده شدی و« من» امروزِ دیروزهای دور!

« تو» از فکرِ من زاده شدی و« من» از ذره ای خاک در دستانِ توانمندِ خالقم!

و آن روز که« تو» زاده شدی؛

همۀ بهانه های کوچک و بزرگ زندگی ام، خلاصه شد در« تو»!

و این« تو» تکرار شد... تکرار... تکرار... تکرار...

آن قدر که« من»، همه« تو» شدم و« تو»، همه« من»!

و ما گم شدیم؛ در هم! با هم! و چه زیبا بود گم شدنمان وقتی به دستانِ پر سخاوتِ« او» رسیدیم.

و زیباتر آن روز بود که« ع» و« ش» و« ق» را در عرشِ کبریایی اش، به نامِ« ما»- من و تو- و به نام زیباترین واژۀ خلقت- عشق- ثبت کردیم!

و آن روز بود که هر روزِ زندگیمان به طول هزاران سال شد!

و آن روز بود که پیمان بستیم؛ تقسیم کنیم با هم، سیب و نار و ترنج را!

« تو» آن روز وب شدی؛ در دنیای شلوغ نت و« من» خلیفۀ خالقم؛ بر وسعت بی کرانۀ زمین!

« تو» مجنون شدی و« من» لیلی ات! و« تو» خواندی:

« گـــر ما نباشیـــم مجنــــون، که لیلــــی

غـیــــــــر از دل مــــــا، مهـمـــــــل ندارد »

آری... مَهمِلم دلت! دلِ کد نویسی شده ات!

« تو» عشق شدی و« من» عاشقت! و « تو» بهانۀ آغازم شدی! آغازِ قشنگ ترین و دل انگیزترین صبح زندگی!

« تو» ماه عسل شدی و« من» باران! بارانی بازیگوش و رها! و به راستی که این نام، تنها برازندۀ توست!

« تو» مَحرم شدی و« من» حَرَمِ امن ات!

هر که شد مَحــرمِ دل، در حَرَم یار بماند

آنکــه این کار ندانست، در انکــــار بماند

حَرَمی برای همۀ رازهای دلت!

« تو» باران شدی و« من» ابر! و« تو» باریدی...

بـــاران! بـــاران! دوبــاره بــاران! بـــاران!

بـــاران! بـــاران! ستـاره بــاران! بـــاران!

ای کاش تمام شعــرها، حرف تــو بــود

بــاران! بــاران! بهـار «باران»! بــاران!

از وجودِ سراسر عشقِ« من»، باریدی... آن قدر که جهان شکوفا شد.

« تو» دل نوشته شدی از دلِ مملو از سکوت« من» و« من» سکوتی از جنس فریاد! از جنس« تو»!...

و امروز ما دوباره زاده شدیم.

« تو» دو ساله شدی و« من»... چند ساله شدم؟

و چقدر زود گذشت! چقدر زود...

التماس دعا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:57  توسط باران 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 5:17  توسط باران  | 

و ما ادریک ما لیلة القدر.... تو چه دانی از عظمت این شب..

حریفا! میزبانا !

میهمان سال و ماهت پشتِ در چـون مـــوج می لرزد

بیا بگشای در ، بگشای




اَللّهُمَّ

اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ

وَ ما فیهِ اسمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسنی

وَ ما یُخافُ وَ یُرجی

اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار


بک یا الله یا الله یا الله



بس در ِ بسته که به مفتاح دعا بگشایند ..
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط باران  | 

یا کریم آل طاها

 

 
از طلعت مجتبى جهان روشن شد
وز عطر خوشش كون‏ و مكان گلشن شد
در چهره‏ ى او نور محمد پيدا
گوئى زدمش روح دگر بر تن شد
 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط باران  | 

تو به حال دل من ، هیچ دلت می سوزد؟

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

این المضطر الذی یجاب اذا دعی؟

 

 چراغ می گیرم

که راه تاریک است

شتاب باید کرد

سپیده نزدیک است

 

به خواب شب نروم

سحر به بیداری

دریغ خواهم خورد

نبوده دیداری

.

.

.

 .

 مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ باشد

  

  

کاش که این فاصله را کم کنی

 

الَلهّم عجّل لولیّک الفَرج 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 6:14  توسط باران  | 

کـتب عــلی نفســه الرحمــة


پُر ِ شـوق می شـود دلِ آدم از این هـمه مهـربانی ات..



اسـمتو  "ببخــش" به لـب هام


 یا الله یا الله یا الله یا الله


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:54  توسط باران  | 

گر برانی چه کند بنده که فرمان نبرد

ور بخوانی عجب از غایت احسان تو نیست

یا اله العاصین

 

پی نوشت ۱:

می جویمت ..

پی نوشت۲:

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

 ..

اغفر

 لمن لا یملک الا الدعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:46  توسط باران  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

این فصل را بسیار خواندم

عاشقانه است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط باران  | 

دلم گرفته.....

باید لاکهایم را پاک کنم...

و این خطوط عجیب روی صورتم را...

میهمانی آقا که از این چیزها نمی خواهد!

باید پاک شوم...

باید

باید

باید خودم شوم

همان ف؟؟؟؟؟که روزهای جمعه گاهی چشم می دوزد به انتهای جاده ها

که شاید عطر نرگس روشن کند چشمهای دلش را

لباس سپید بر تن خواهم کرد

و چادری به رنگ دلم

سیاه...

هنوز هم باور نمی کنم

ف؟؟؟؟؟ کجا

میهمانی منجی لحظه های خستگی کجا؟!

نامه نوشتم

روی آخرین برگ سپید مانده

از دفتر سیاه دلم

برای روزهای تو

برای روزهای من

برای روزهای.....

می گویند

تو که بیایی

خدا هم خواهد آمد...

نکند یادت برود

نکند نیایی

نکند راه خانه ی ما

راه گمشده ی لحظه های تو نباشد

از پشت پرده ی نازک اشک

چشم می دوزم به آسمان

روی عرش خانه کرده ای

کنار دستهای خدا

زمین را فرش خواهم کرد

با اشکهای غریبانه ی کودکانه ام

کوچه را آذین خواهم بست

و آب خواهم داد به گلهای انتظار

این بار را

عاشقانه طلوع کن

به خاطر آسمان!


بغض:دلم گرفته.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط باران  | 

بر چهره ی دلربای مهدی صلــــــوات

بارها دیده بودمت

آن چنان که آب را در آب    و آسمــــــان را در آبی   و سبــــز را در عشق ...

غبار ، آینه را تهمت بست

و گرنه

زمان ما بی امـــــــــــام نیست!

 کجایی که دیدارت محــــــض است؟

پاهایمان خشک است و دست هــــایمان بی تکلیف.

درختـــــان برگ ریزان دوری تــــواند

و قرن هاست که ایستاده اند 

تا جمالت را زانو زننـد.

شاخه ها،

سلامتی ات را هــــــر لحظه در قنوت اند! 

بیابان ها،فــــــراق تو را ترک خورده اند

و خــــــــروش می کنند دریــــــاها اضطراب دوری ات را.

 زمین آینه دار حضـــــور توست تا عظمتت را بر کهکشــــــــان ها ناز بـــــرد. 

فراموشی ، هدیه ي دشمنان توست

تا بشریت را

به خنده فریب دهنـــــد! 

ما چـــــراغانی می کنیم یادت را تا پادشاه شهر کوران بداند 

که چشم هــــایمان را فرشی ساخته ایم

تا هر چشمی چراغی باشد بر مقدم ظهــــورت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:8  توسط باران  |