تبليغاتX
و خدایی است در این نزدیکی ٭•٭•٭•٭ترا من چشم در راهم٭•٭•٭•٭

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد .........نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ....... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...........عاشق آنکه ترا می خواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد ........ و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد..


و خدایی است در این نزدیکی

خداي نازنينم سلام!

 اين‌را که برايت مي‌نويسم شايد خيلي کمتر از آنچه فکر مي‌کردم نزديک شده‌ام به تو. خيلي شايد مسخره باشد اينکه بنشينم براي کسي نامه بنويسم که هنوز من قلم نجنبانده، نانوشته‌هايم را مي‌خواند، اما، نمي‌دانم چرا اينقدر محتاجم به نوشتن براي تو ... مي‌شود براي چند لحظه‌اي رويت را برگرداني تا من آسوده بنويسم؟! مي‌شود براي يک نيم ساعت ناقابل، خدا نباشي و بگذاري بنويسم که چه قدر اين همه دور بودن از تو ، بيچاره‌ام کرده؟ و تو با آن چشم‌ها، براندازم نکني که يعني مطمئني؟! و من پشتم بلرزد و يک‌ دفعه يادم بيايد که تو خدايي و من ... منم!

 خوب است! هميشه فکر مي‌کردم خدايي مثل تو داشتن، خدايي تا بدين پايه مهربان و زودخشم، جسارتي در آدمي به وجود مي‌آورد، جسارتي که گستاخانه در برابرش ايستادن تنها گوشه‌اي باشد از سرانجام‌ش ... و سرانجام من شد اين دخترکي  که نشسته است تا بنويسد که خوب امتحاني از من نگرفتي، اين رسمش نبود به آزموني بکشي‌ام که يقين مي‌دانستي مردود خواهم شد. يادت هست که چه قدر نزديک بودي به من؟ و آن‌همه سيب توي دامنم، آن طور دلتنگ نمي‌شدم براي هيچ کسي جز تو و شب‌هايي که ماه کامل مي‌شد حياط خانه‌مان بوي تو را مي‌گرفت و من مي‌نشستم روي زانوانت تا سرخي سيبي را ميان سرخي دهانم قورت بدهم؟ حالا، چند ماه است که گرد شده است و تو نيامده‌اي و من هم‌چنان منتظر مانده‌ام؟ و چند وقت شده است که سيب نخورده‌ام؟! حسابش از دست‌م در رفته است ... خيلي وقت است ... خيلي دور ...

 تو بايد حساب دستت باشد ... تو هميشه حساب دستت هست ... حتي وقتي خواستم توي بازي جر زني کنم و بهانه آوردم که چرا بايد هميشه تو بگويي چه بازي کنيم و تو گفتي باشد! خيلي راحت گفتي هر طور تو بخواهي و گفتم يک بازي جديد و گفتي چي؟! بازي جديدي بود، خيلي جديد،‌خودم هم بلدش نبودم! يک شب تا صبح که تو خواب بودي نشستم و طرح‌ش را ريختم! صبح که شد نگذاشتم دست و صورت‌ت را بشويي و نشستيم براي بازي ... بازي مال من بود و قوانين‌ش هم مال من بود ولي باز هم تو بردي! چقدر صورتت وقت بردن آرام است ... حتي وقتي کم مانده است خيال برد سرمستم کند ... چرا هميشه اينقدر آرامي؟

 گفتم بي‌انصافي بود که اينطور به امتحانم کشيدي ... گفتي تو حق نداري به نحوه امتحان گرفتن من ايراد بگيري، من از هماني امتحانت کردم که خيال مي‌کردي خوب آموختي‌اش ... گفتم آموخته بودم اما نه حيله‌هاي تو را! نگذاشتي که هرگز بياموزم که چطور دستت را بخوانم! هميشه دير مي‌شود که بدانم با من چه کرده‌اي ... و خودم با خودم! مثل اين تني که به هر اشتباهي آلودم تا امروز که نشسته‌ام تا آماده شوم براي رفتن، پشتم بلرزد ... بلرزم که چقدر خالي‌ام! گريه‌ام بگيرد و هي بخواني توي گوشم! و اميد بگويد: «صد بار اگر توبه شکستي ... باز آي!» و چرا اين طور شد که راه را هم گم کرده‌ام و هم پاهايم را! چه مزاح تلخي بود اين معامله‌ي تو با من ...

 آب آب، تن آلوده‌ام را به آب شسته‌ام را آلودم ... کجاست آتشي که تابم بياورد؟ ... اينطور که وانمود مي‌کنم تو نزديکي به من، با آن صورت برافروخته و چشم‌هاي مهربان ... گرم ... و مشتي که بازوانت را چسبانده است به تنه‌ات ... خدا، خدا ... کجاست بادي که فرو ريزدم؟! که ريختم از آب ... آب ... آتش ... و خاکي که نمي‌پذيردم ... چه بد معامله‌اي کردي با من ... چه بد کردم با خودم ... و ثروت عظيم روحي را که تو، گفتي برتر است از من بر من ...

 * به خدا خواهم گفت گوشه‌گوشه دردم را ... خوشه‌خوشه صبرم را ... بگذار بسوزدم ... بگذار تا زمين بلرزد از من و تن من ... اين آلوده تنم ... به خدا خواهم گفت ...

 ** کسي گفته بود من مستجاب‌الدعوه هستم! باورم شده بود ! ندا آمد که ناپاکي که دهان مي‌گشايد براي نرسيدن صدايش به عرش، هر چه مي‌خواهد، مي‌دهيم ... از همان صدا بود که ديگر دعاهايم مستجاب نشدند!

 من دلم اشک مي خواهداشک .....؟؟؟........................

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت7:9توسط باران | |

مهدي عزيزم ! مولاي تمام خوبيها!  هواي تو به سرم زده اما انبوه بديها مرا احاطه كرده و مانع دلدادگي ام شده ......

من از جنس انسانم همان موجودي كه اشرف مخلوقات آفريده شد تا فرشته ها سجده اش كنند .اما افسوس

افسوس! كه فراموشكاري بزرگترين دستاورد من از اين دنياي حقير است. شنيده ام كه قراراست بيايي ! سالهاست به من آموخته اند تو ،مرد بزرگ عدالت، قرار است كه پناه تمام بي پناهان شوي و قرار است تو ،درياي رحمت شوي براي عالميان تشنه ومنتظر.اما نميدانم كي ؟ كي اين حادثه ي جهاني قراراست رخ دهد وچطورمي توانم در محضر بزرگواري تو حاضر شوم؟

خودم رو خوب مي شناسم ! وخوب ميدانم  كه اگر با اعمالم سنجيده شوم آنقدر حقيرم كه فقط عظمت عطوفت تو مي تواند مرا رها كند از تمام معصيتها.

دلتنگي هايم مرا به سوي تو فرا خواند و خواستم كمي باتو ودلم خلوت كنم نميدانم آيا در روزگار آمدنت خواهم بود يا نه ؟و نميدانم با اين همه بدي مي توانم باشم يا نه ؟ اين تشويش را به دست تقدير پروردگار مي سپارم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت5:45توسط باران | |

به نام حضرت دوست

امشب مطابق با اولین شب جمعه ی ماه رجب و شب آرزوهاست

پیش از هزاران هزار آرزویم٬ سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان را از درگاه الهی خواستارم.

ریز و درشت آرزوهای زیبا و خوب و قشنگتون براورده بشه. ایشالله

بهترين ها را براي همه مردم جهان ارزو مي كنم ..........

 

 دعا

صلح ؛ سلامتي ؛ ارامش

براي همه دعا كنين

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت23:59توسط باران | |

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت19:17توسط باران |

نه مثل ساره اي و مريم! نه مثل آسيه و حوا
فقط شبيه خودت هستي! فقط شبيه خودت زهرا!
اگر شبيه كسي باشي، شبيه نيمه شب قدري
شبيه آيه تطهيري !شبيه سوره «اعطينا»!
شناسنامه تو صبح است، پدر تبسم و مادر نور

سلام ما به تو اي باران، سلام ما به تو اي دريا!
كبود شعله ور آبي !سپيده طلعت مهتابي!
به خون نشستن تو امروز، به گل نشستن تو فردا!...
بگير آب و وضويي كن، ز چشمه سار فدك امشب
نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت5:56توسط باران | |

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت7:10توسط باران | |

خدايا

همیشه شنیدم از مادر که : مروارید ها در صدفها پنهانند و صدفها در آب


با تمام وجود صدا می کنم خدا را ... ای خدای دریاها به دلمان غواصی بیاموز

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت7:9توسط باران | |

 شمع را طریقتی است که تا پایان راه، یاریگرش خواهد بود.

و پروانه را معرفتی است که تا پایان راه، کسب خواهد کرد و خود شمع سان خواهد چرخید.

و حکایت شمع، حکایت دست‏های تو بود که بی صدا برای من می‏سوخت.

یادم نمی‏رود لحظه‏های سبز «آب» «بابا» سرودن با تو و تازه فهمیدم آب، دست‏های پاک توست و بابا، چشم‏های تو را می‏فهمد.

چند روز گذشت و قطار زندگی به نان رسید و چه زیبا سرودی که نان برکت سفره‏هاست؛ امّا سودای بیشتر و بیشتر به پشیزی نمی‏ارزد.

خدا می‏داند، چقدر برایم قصه خواندی، از آن مردی که باید بیاید.

آن مردی که سوار بر اسبی سپید، دایره زمین و زمان را در هم می‏کوبد و به ماورای کلمات می‏رسد.

می‏بینی؟ من یاد گرفته‏ام شمع باشم.

می‏بینی؟ من راز گداختن را با خود از عمیق کوره‏های خیال برگردانده‏ام...

حالت چطور است، سپیده پر از بخشایش و مهر؟

حالت خوب است. صدای گم شده توی ادراک فصل‏ها ونسل‏ها، آقا اجازه! یادم نمی‏دهی مثل دریچه‏ها به آبی آسمان لبخند بزنم؟

آقا اجازه! کلاس کبوتر بودن کی برگزار می‏شود؟

دقیقاً دقیقه چشم‏های تو را قاب می‏گیرم.

لحظه دیدار نزدیک است. باز گویی در جهان دیگری باشم، هوای مداد و کاغذ، رهایم نمی‏کند.

مادرم می‏گوید: خدا روی شانه‏های معلم می‏نشیند و در چشم‏هاشان طلوع می‏کند.

صبور دوست داشتنی، ساده آرام! خشمت زیباست.

تقدس این خشم اندوهگین را تازه می‏فهمم و خداوند از عالمان عهدی گرفته است.

تو در ازل، شمع بودن را آغاز کردی، ای دایره مقدس ازلی، ای رکن ساده هستی!

و علم را در عرش، جایگاهی است چون ستاره ساعت شش صبح که هر روز جهان را روشن می‏کند.

سلام، مهربان‏ترین مرد سکوت و صدا!

سلام، مهربان‏ترین آدم روی زمین!

سلام، رازقی، اطلسی، میخک! سلام، شادی!

وقتی یاد کودکی‏های خودم می‏افتم، دست‏های تو، نجیب بر سرم می‏نشیند؛ ساده‏تر از این که حتی نقّاشی‏ات کنند در قاب‏های مربع مستطیل گیج زمانه.

شیرین‏تر از آنی که توی شیرینی روزها پیدا و گم شوی.

برخیز! دوباره غوغا کن.

کلمات، صف گرفته‏اند به همصدایی و همخانه بودن با لبان تو.

شوری مقدس، در حروف جاری می‏شود، وقتی به سر انگشت تو می‏آیند و چراغ‏های رابطه روشن می‏شود، وقتی چشم‏هایت را باز می‏کنی...

با کدام قاصدک بگویم که صدایم را پُست کند برایت.

معلم باشی یا شمع، پروانه‏ای این جا هست که همیشه دور مدارخورشیدی شما بچرخد و عشق را کلمه کلمه هجِّی کند.

رو به روی پنجره گذشته نشسته‏ام و خاطرات روزهای خوب با تو بودن را مرور می‏کنم؛ روزهایی که نام تو را در دفتر آموخته‏های شیرین کودکی ام ثبت کرده‏اند.

((هنوز هم می‏شود، صدای سرفه‏های مکرّرت را پای تخته سیاه خاطرات شنید.

کاش میشد من هم بودم در  فضای پر نشاط کلاس کوچکی که به احترام صدای گام‏های تو یکپارچه «برپا» می‏شود!

کاش لحظات عمرم، پشت نیمکت‏های چوبی محضر تو در جا می‏زدم و باز چشمان نافذ و کلام شیوای تو، روح تشنه‏ام را سرشار می‏کرد!

من امروز به احترام نامت قیام می‏کنم و در زلال کلماتت رها می‏شوم و تا همیشه حدیث زندگی را با تو مرور می‏کنم.))

می‏خواهم به آسمان بال بگشایم و نامت را بر صحیفه آبی‏اش حک کنم.

دوستت دارم،عزیزترینم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت17:56توسط باران | |

اسم من گم شده است.

توی دفترچه ی پر حجم زمان

دیرگاهی است

فراموش شدم.

اسم من گم شده است

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

زیر آن بند غریب

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

لای آن تبصره ها

اسم من گم شده است

در تریبون معلق شده سخت سکوت

حق من گم شده است.

زنگ انشاء

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

شان من گم شده است

شان من نیست بنالم 

شان من نیست بگویم

زتهی ، ز نبود

یا از این زخم کبود

لیک

 رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

از همه رنج فزون.

اسم من گم شده است

نردبانی شده ام

صاف به دیوار ترقی

تا که این نسل   و ان نسل

پای بر پله ی من

سوی فردا بروند

و غریبانه فراموش شوم

اسم من گم شده است.

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت19:3توسط باران | |

وجود نازنینت سلامت

دستان شفابخشت توانا

سیمای آرامش بخشت پرخنده

قلب مهربانت پرتپش

و روزت مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت18:14توسط باران | |